تبليغاتX
برگ سبز
 

عجیب ترین ساختمان های دنیا

 

 

این

خانه عجیب واروونه برعکس

این ساختمان ۱۵ طبقه که در مرکز شهر لندن قرار دارد در حال تخریب است تا به جای آن یک آسمانخراش ساخته شود. نکته جالب در مورد این ساختمان این است که همانطور که در عکس میبینید ساختمان در حال تخریب از پائین به بالاست و ابتدا طبقات پائین آن تخریب شده است. دلیل این کار چیست؟هنگامی که این ساختمان در سال ۱۹۶۵ ساخته شده. هر طبقه آن از یک پایه مرکزی که هسته آن در سقف ساختمان قرار دارد آویزان شده است. بنابراین هسته تعادلی و اصلی ساختمان در سقف آن قرار دارد و مهندسین مجبورند که ابتدا وزن را از پائین کم کنند. فکر کنم اگر این ساختمان جالب را که در ۴۰ سال پیش با این معماری جالب ساخته شده در همین وضعیت نگه دارند خیلی جالب تر از ساختن یک آسمانخراش برای پول بیشتر باشد.


زیبا ترین خانه های دنیا

 

عکس زیبا ترین خانه

 

عکس زیبا ترین ساختمان

 

عکس زیبا ترین ساختمان دنیا

 

عکس ساختمان برعکس - ساختمان وارونه

 

خانه وارونه

 

خانه های عجیب

 


 

نوشته شده توسط farid در 87/04/13 ساعت 12:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هاپوی طبل زن

Www.ParsiFa.com


 

نوشته شده توسط farid در 87/04/13 ساعت 12:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


این گربه است یا قورباغه

Www.ParsiFa.com


 

نوشته شده توسط farid در 87/04/13 ساعت 12:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اردک های کاماندو

Www.ParsiFa.com


 

نوشته شده توسط farid در 87/04/13 ساعت 12:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نظام از راست

‏   

 «محمدرضا ورزي» ,در مورد جديدترين پروژه سينمايي خود، گفت: فيلمبرداري «نظام از راست» در ارديبهشت و خردادسال جاري با 75 حلقه نگاتيو به پايان رسيد و امير شاهوردي تدوين اين فيلم را به نيمه رسانده است.
بنا بر اين گزارش، ورزي كه «نظام از راست» اولين كار سينمايي او در فضاي معاصر به‌شمار مي‌رود، در مورد دليل ساخت اين فيلم گفت: وقتي كساني كه كار معاصر مي‌سازند، به ساخت آثار تاريخي روي مي‌آورند، گرايش يك فيلمساز با كارنامه تاريخي به فيلم‌هاي معاصر مسأله عجيبي نيست و من باز هم در سينما كارهاي معاصر را تجربه خواهم كرد.
وي تصريح كرد: اين فيلمنامه از سوي آقاي «حبيب‌الله كاسه‌ساز» به من پيشنهاد شد و من از ساختار آن خوشم آمد.
ورزي ادامه داد: اين كار ويژگي‌هاي مثبت زيادي داشت كه من براي تنوع در فضاي كاري خودم تصميم گرفتم آن را به عنوان اولين فيلم خود در فضاي معاصر بسازم.
ورزي در ادامه تصريح كرد: متأسفانه در طول فيلمبرداري اخباري مبني بر توقف اين پروژه منتشر شد كه صحت ندارد و مراحل فيلمبرداري به خوبي انجام شده است.
در «نظام از راست»‌، «اكبر عبدي» سارقي است كه طي اتفاقاتي جايش با يك سرباز (ميرطاهر مظلومي) تغيير مي‌كند و ... 
پس از پايان فيلمبرداري فيلم «نظام از راست» به كارگرداني «محمدرضا ورزي»، تدوين آن آغاز شده و به نيمه رسيده ‌است.
ساير عوامل «نظام از راست» عبارتند از:
مدير فيلمبرداري: مجتبي رحيمي، صدابردار: مهران ملكوتي، طراح گريم: شهرام خلج، مجريان گريم: محبوبه صديق نيا، ميكائيل ثامني، مدير برنامه ريزي: محسن صادقي نسب، دستيار اول كارگردان: مسعود عجمي، دستيار كارگردان: سعيد مرادي، امير بهرام كاويان پور، منشي صحنه: حسن زماني، طراح صحنه و لباس: محمدرضا ورزي، گروه صحنه و لباس: محمدكاسه ساز (مدير صحنه و دستيار اول) امير دهقاني، رضا اصغري.
اكبر عبدي، ميرطاهر مظلومي، ليلا برخورداري، فريده دريامج، حسن رضياني و برزو تقي نژاد از بازيگران «نظام از راست» هستند.
اين فيلم را حبيب‌الله كاسه‌ساز به سفارش ارتش جمهوري اسلامي ايران تهيه كرده است.


 

نوشته شده توسط farid در 87/04/13 ساعت 12:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عروسی علی کوچولو درمرقد امام (ره)

دیشب در یکی از استثنایی‌ترین عروسی‌ها، در چند تا اطاق و یک حیات کنار آن اطاق‌ها در مرقد امام‌خمینی، نوه‌ دو آیت‌الله بزرگ تأثیرگذار در تاریخ این قرن در ایران و عراق، مراسم ازدواج زنانه و مردانه گرفتند.

به گزارش البرز سیدمحمدعلی ابطحی ازاین مراسم اینگونه روایت میکندکه ,علی آقای خمینی، نوه‌ امام‌خمینی(ره) و خانم شهرستانی، نوه‌ آیت‌‌الله سیستانی، در همان حیاط کنار حرم، در ساده‌ترین شکل مراسم گرفته بودند. جمعی از علمای بزرگ و دوستان شخصی و خانوادگی عروس و داماد بودند و موزیک جلسه‌ عروسی، صدای «مساکم الله بالخیر و ایدکم الله» و «یا الله» علما بود که با تشریفات خاص علمایی که در آن به طور اتوماتیک جای افراد مهمتر به کم‌اهمیت‌تر منتقل می‌شود، شکل می‌گرفت.

آقای حاج حسن آقا، نقش پدری ایفا می‌کرد. آقا یاسر، برادر دیگر داماد، هم کمی بیشتر از داماد خوشحال به نظر می‌رسید. ما اول مغرب رفتیم. حسن آقا رفت که در حرم امامت کند و ما در همان منزل نزدیک مرقد نماز جماعت خواندیم. آقای خاتمی هم قبل از اذان آمده بود.

نیم ساعت بعد از مغرب، آقای شهرستانی، پدر عروس که معمولاً با تعدادی از علمای بزرگ تهران مثل آقایان سیدرضی شیرازی، طباطبایی و آسیدعلی‌آقا گلپایگانی همراهی می‌شود، با همان جمع آمد.

در یک بخش کوچک حیاط برای پیرمردها صندلی گذاشته بودند و بقیه روی زمین نشسته بودند. هر کس مجبور بود با افراد کنارش، گعده کند. این نوع عروسی‌های ساده هم بالاخره نوع متفاوتی است.

مسئله‌ ازدواج در میان روحانیون از قدیم و قبل از انقلاب معمولاً درونی بوده و ربطی به حوزه‌ سیاست ندارد. روحانیون سنتی بیشتر به این اصل مقید بوده‌اند. جالب این بود که دو تن از خواهران عروسِ دیشب که نوه‌ آقای سیستانی هستند، یکی همسر نوه آیه‌الله خوئی هست و یکی همسر پسر آیت‌الله موسوی اردبیلی. به علی آقا و مادر و برادرانش تبریک می‌گویم.


 

نوشته شده توسط farid در 87/04/02 ساعت 12:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دانلود تم موبايل نوكيا مدل 6630


غروب


[Image]





براي دانلود تم موبايل  نوكيا مدل  6630 از لينك زير استفاده كنيد


http://www.7rah.com/site/go.php?url=http://gallery.mobile9.com/d/192040/

 

شهر گمشده



[Image]





براي دانلود تم موبايل  نوكيا مدل  6630 از لينك زير استفاده كنيد


http://www.7rah.com/site/go.php?url=http://gallery.mobile9.com/d/175283/



 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط farid در 87/03/29 ساعت 1:28 بعد از ظهر موضوع موبایل | لینک ثابت


الیاسل


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/23 ساعت 1:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


يك فيلم خوب

به نام خدا

ديشب فيلم كليك را ديدم. بسيار فيلم خوبي بود . هرچند طولاني و خسته كننده بود اما نمي خواستم فيلم تمام شود.اين فيلم داستان مردي بود كه آرزو داشت كارهايش زود تمام شود.او به يك فروشگاه رفت و يك كنترل همه كاره خريد. زندگيش را با آن كنترل روي دور تند گذاشت.

200px-Click_film[1]

اول يك سال گذشت و در اين يك سال هيچ چيز نفهميد. بعد ده سال گذشت و باز هم چيزي نفهميد.آخر يك دفعه از خواب بيدار شد ديد هنوز وارد اتاق ماورا نشده و كنترل را نخريده است.بعد باخاطري خوش به خانه برگشت. اما ديد كه كنترل روي اپن است. كنترك را برداشت و درون سطل آشغال انداخت و زندگيش به آرامي گذشت.                   

اين فيلم بسيار عالي بود . مخصوصا صحنه اي كه مرگ خود رادر خواب ديد.

 


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/23 ساعت 1:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


وبلاگ نويسي روزانه

با سلام اينك فصل تابستان است و من مي خواهم كه در اين فصل شمارا شاد كنم . طعطيل استو من هم مي توانم براي شما روزانه مطلب بنويسم.

فريد ناصر


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/23 ساعت 12:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ابراز احساسات مردم با فردوسي پور


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/23 ساعت 12:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اوج تكنولوژي


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/23 ساعت 12:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


موبایل پوشیدنی

 

اسم اين گوشي موبايل Finger Touching هست، واقعا هم FingerTouching ه .

توسط شخصي به اسم Sunman Kwon براي صحبت‌هاي طولاني طراحي شده.

اين گوشي از صفحه كليد استاندارد 4*3 استفاده ميكنه كه به غير از شست، بند‌هاي بقيه انگشت‌ها كليد‌هاي اون رو تشكيل ميدن.

 


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/21 ساعت 12:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عکسی از بچگی های مرد عنکبوتی

Click to view full size image


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/21 ساعت 12:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


در راه گورستان

نویسنده: توماس مان

 

راه گورستان از كنار شاهراه مي‌گذشت. از اول تا آخرش يعني تا گورستان از كنار شاهراه مي‌گذشت. در طرف ديگرش خانه‌ها، خانه‌هاي تازه ساز حومه شهر قرار داشت كه بعضي ناتمام بودند و بعد از خانه‌ها به مزارع مي‌پيوست. دو طرف شاهراه از درخت، درخت‌هاي تنومند غان كه عمر خود را كرده بودند پوشيده شده بود. نيمي از آن سنگفرش بود و نيم ديگرش نبود. اما راه گورستان پوشش نازكي از شن داشت كه آدم خوشش مي‌آمد در آن قدم بزند. ميان شاهراه و راه گورستان گودال باريكي بود كه آب نداشت و از علف‌هاي هرزه و گل‌هاي وحشي انباشته بود.

بهار بود. تقريباً تابستان شده بود. جهان لبخند مي‌زد و آسمان آبي از چيزي غير از تكه‌هاي كوچك ابرهاي متراكم پوشيده نبود. سرتاسر آسمان را لخته‌هاي كوچك سفيدرنگ فرا گرفته بودند. پرنده‌ها لابه‌لاي غان‌ها جيرجير مي‌كردند و نسيم ملايمي از مزارع برمي‌خاست. يك گاري از شاهراه مي‌گذشت و از ده مجاور به شهر مي‌رفت. تيمي از آن از قسمت سنگفرش مي‌گذشت و نيم ديگرش از روي قسمت خاكي آن. پاهاي راننده از دو طرف مال‌بند آويزان بود و خارج از آهنگ سوت مي‌زد.

ته گاري، پشت به راننده سگ كوچولوي زرد رنگي نشسته بود. پوزه نوك تيزي داشت و در تمام راه با وضعي بي‌گفت‌وگو جدي و جمع و جور، به راهي كه از آن مي‌گذشتند خيره مي‌نگريست! سگ ملوس كوچولويي بود. مثل طلا بود و آدم از اينكه به او بينديشد لذت مي‌برد. اما نه، اين موضوع نقداً مربوط به ما نيست، بايد از آن بگذريم. يك گروهان سرباز از سربازخانه‌هاي آن نزديكي‌ها بيرون آمدند. گرد و خاك و سر و صداهاي معمولي را با قدم روي خود به راه انداختند. يك گاري ديگر از شاهراه گذشت، اين يكي از شهر مي‌آمد و به ده مي‌رفت. راننده‌اش خواب بود و سگ هم نداشت و از اين جهت اين گاري ابداً چنگي به دل نمي‌زد.

دو مسافر دنبال گاري آمدند. يكي گردن‌كلفت بود و ديگري قوزي. پا برهنه راه مي‌رفتند. زيرا كفش‌هايشان را روي كولشان انداخته بودند. يك سلام چرب و نرم به راننده خواب كردند و به راه خود رفتند. بله، اين رفت و آمد هم عادي و سرانجام آن به هيچ اشكال يا حادثه‌اي نمي‌رسيد. در راه گورستان يك هيكل تك و تنها هم راه مي‌رفت. آهسته مي‌رفت و سرش خم بود. به عصاي سياهي تكيه مي‌كرد. نامش «پيپسام» بود. پيپسام خدا داده بود و نام ديگري نداشت. من از او با اين تأكيد نام مي‌برم. زيرا عاقبت كار او كاملاً مشخص و ممتاز بود. لباس سياه تنش بود.

زيرا به زيارت گور عزيزانش مي‌رفت. كلاه خزي با لبه پهن بر سر داشت. كت بلندي كه كهنگي آن داد مي‌زد، بر كرده بود. شلوارش هم خيلي تنگ و هم خيلي كوتاه شده بود و دستكش‌هاي چرمي سياهي كه زرق و برقش رفته بود به دست داشت. گردنش، گردن دراز پر چين و چروكش با سيبك آدم گنده‌اي، از يخه برگشته‌اش بيرون بود. يخه‌اش ساييده شده بود. بله. اين يخه برگشته لبه‌هايش نخ‌نما و خشن شده بود. مرد گاهي سرش را بلند مي‌كرد تا ببيند به گورستان هنوز چقدر مسافت مانده است و در اين موقع شما مي‌توانستيد دزدكي نگاهي به صورت عجيبش بيندازيد.

صورتي كه بي‌چون و چرا به آساني نمي‌توانيد از ياد ببريدش. صورتش پريده رنگ و تراشيده بود. اما بيني برآمده‌اي از ميان گونه‌هاي فرو رفته‌اش بيرون زده بود و اين بيني با سرخي غيرعادي و زننده‌اي مي‌درخشيد و يك دسته جوش‌هاي ريز به نوكش هجوم آورده بود. اين جوش‌هاي ناقلا خط بيني را ناهموار و خيال‌انگيز ساخته بود. سرخي زننده بيني با پريدگي مرگبار صورت سر جنگ داشت. مثل اينكه يك خاصيت مصنوعي و غيرمعمولي در آن بود، انگار اين بيني را مخصوصاً مثل صورتك كارناوال روي بيني خودش گذاشته بود. مثل اينكه اداي تشييع‌جنازه را در مي‌آورد و به شوخي اين ببيني را گذاشته بود. اما شوخي در كار نبود!

دهانش گشاد بود و گونه‌هايش فرو افتاده بود و آن را محكم به هم فشرده بود. ابروهايش سياه بود و تك و توكي موي سفيد در آن به چشم مي‌زد و وقتي سرش را بلند مي‌كرد و چشمش را از زمين بر مي‌گرفت. ابروهايش را آنقدر بالا مي‌برد كه تا زير لبه كلاهش مخفي مي‌شد و شما مي‌توانستيد چشم‌هاي مشتعل او را با پيله‌هاي سرخ رنگش ببينيد. خلاصه قيافه‌اي داشت كه احساس ترحم در آدم برمي‌انگيخت.

ظاهر پيپسام نشاطي نمي‌بخشيد، بلكه در آن بعدازظهر زيبا، آدم را كسل مي‌كرد. اندوهي كه او داشت حتي از سر مردي هم كه به زيارت گور عزيزانش مي‌رود خيلي زياد بود. درون او را آدم مي‌توانست از ظاهرش دريابد. به حد كافي و به‌طور كامل نمونه برونش بود، اما به نظر شما كمي محزون بود. كمي از دل و دماغ افتاده بود و كمي هم با او بد تا كرده بودند. براي آدم خوش و شنگولي مثل شما مشكل است كه از حال روحي او سر در بياوريد. اما راستش را بخواهيد وضع او كمي... بله... چندان كم هم نبود. به بالاترين حد وخامت رسيده بود. اولاً مست بود. بعد سر اين موضوع خواهيم رسيد و زنش مرده بود.

از تمام جهان بريده شده و مهجور بود. روي اين زمين هيچكس علاقه‌اي به او نداشت. زنش شش ماه پيش سر زا رفته بود و بچه هم مرده به دنيا آمده بود. دو بچه ديگر هم مرده بودند. يكي ديفتري گرفته بود و مرگ ديگري علت خاصي غير از ضعف عمومي بدن نداشت و تازه انگار اين همه كافي نبود كه شغلش را هم از دست داد. نانش بريده شد. طبعاً به علت عادت بدش كه از خود پيپسام نيرومندتر بود.

يكبار توانسته بود مشروب را ترك بكند. تا حد زيادي هم پيشرفته بود، هرچند باز تسليم شراب بود و گاهگاهي جامي مي‌زد. اما وقتي زن و بچه‌اش از چنگش بدر رفتند، وقتي نه شغلي داشت و نه مقامي، چيزي نداشت كه او را نگاه بدارد. وقتي تنها و بي‌كس ماند ديگر ضعف او دست بالا را گرفت. در دفتر يك سازمان خيريه منشي بود و نود مارك ماهانه داشت. اما دائم مست مي‌كرد و از كار غافل مي‌ماند و بعد از چند بار كه به او اخطار كردند آخر سر عذرش را خواستند. شك نيست كه اين موضوع روحيه پيپسام را تقويت نكرد و درواقع او بيش از پيش به سقوط قطعي متمايل شد.

بدبختي درحقيقت غرور و عزت نفس آدمي را ويران مي‌سازد. عيبي ندارد كه كمي اين مطالب را حلاجي بكنيم. زيرا اينگونه بدبختي‌ها خواص عجيبي دارند. اگر لغت هيجان‌آور را در اين مورد ذكر نكنيم. آدم ممكن است داد بزند كه بي‌تقصيرم اما فايده ندارد. زيرا ته دلش خودش را مقصر مي‌داند. مقصر مي‌داند كه بدبخت است و اين تحقيري را كه به خود روا مي‌دارد و رفتار بد او با هم رابطه قوم و خويشي برقرار مي‌سازند، به هم نان قرض مي‌دهند. در دامان هم پرورش مي‌يابند و سرانجام به نتيجه‌اي مي‌‌انجامد كه مو بر تن آدم راست مي‌كند. وضع پيپسام هم به همين‌گونه بود. مشروب مي‌خورد زيرا ديگر عزت نفسي در او نمانده بود و عزت نفسي در او نمانده بود زيرا بدبختي مدام، شكست دائمي تصميم‌هاي نيكي كه مي‌گرفت، آن را تباه كرده بود.

 

در خانه، در گنجه‌اش يك بطري كه از مشروب رنگ كرده با همين رنگ‌هاي زهرآلوده، پر بود قايم كرده بود. اسم اين مشروب را چه فايده دارد بگويم. بارها در برابر اين گنجه زانو مي‌زد، با خود در ستيز و كشمكش بود. در اين كشش و كوشش زبانش را گاز مي‌گرفت و آخر سر تسليم مي‌شد. دلم نمي‌خواهد حرف اين چيزها را هم بزنم اما به هر جهت در تمام اينها واقعيت موجود است و آدم عبرت مي‌گيرد. اكنون او در راه گورستان بود. عصاي سياهش را پيش روي خويش به زمين مي‌زد و مي‌رفت.

نسيم ملايم دور بيني‌اش مي‌چرخيد اما او حس نمي‌كرد. موجودي گمشده بود. بدبخت‌ترين وجودهاي انساني بود. به جلوش خيره نگاه مي‌كرد و ابروهايش را بالا گرفته بود. ناگهان صدايي از پشت سر شنيد و گوشش را تيز كرد. صداي تلق‌تلق چيزي از دور مي‌آمد و تند نزديك مي‌شد. برگشت و ايستاد. دوچرخه‌اي با آخرين حد سرعت پيش مي‌آمد لاستيك‌هاي آن روي شن‌ها صدا مي‌كرد و بعد... آهسته كرد. زيرا «پيپسام» راست سر راهش ايستاده بود. جوانكي روي زين دوچرخه جا گرفته بود. دوچرخه‌سواري بود جوان، شنگول و بي‌قيد، البته ادعا نمي‌كرد كه از بزرگان و قلدران اين جهان باشد آه ـ خدايا ـ به هيچوجه چنين ادعايي نداشت. سوار دوچرخه ارزان قيمتي بود، ارزش آن را مي‌شد به دويست مارك حدس زد. با اين دوچرخه مي‌خواست هواخوري بكند. از شهر خارج شده بود و هنوز خورشيد روي ركاب‌هاي دوچرخه‌اش مي‌درخشيد كه راست قدم به گردشگاه بزرگ خدا در هواي آزاد گذاشت. زنده‌باد! زنده‌باد! پيراهن رنگين با كت خاكستري به تن كرده بود. كفش‌پوش روي كفشش داشت.

جلف‌ترين كلاه‌هاي جهان را بسر گذاشته بود. كاريكاتور كامل يك كلاه! كلاه شطرنجي قهوه‌اي كه دكمه‌اي به نوك آن دوخته بودند. از زير كلاهش يكدسته موي پر پشت بور بيرون زده بود و روي پيشانيش ولو شده بود. چشم‌هايش مثل برق آبي رنگي بود. پيش مي‌آمد. زندگي مجسم بود و زنگ مي‌زد. اما پيپسام حتي يك سر مو از سر راهش كنار نرفت. آنجا ايستاد و به «زندگي» نگاه كرد. بي‌حركت.

زندگي نگاه خشمگيني به او انداخت و از او گذشت و پيپسام ناگزير به جلو رانده شد. وقتي از او كمي دور شد او آرام و با تأكيد جسورانه‌اي گفت: «نمره نه هزار و هفتصد و هفت» و لب‌هايش را به هم قفل كرد. آرام به زمين خيره شد و نگاه غضبناك «زندگي» را بر خود احساس كرد. «زندگي» دور زد، زين را با يكدست از پشت گرفته بود و اهسته مي‌آمد. پرسيد: ـ چه گفتيد؟ پيپسام تكرار كرد: «نمره نه هزار و هفتصد و هفت... آه چيزي نيست مي‌خواهم شكايت شما را بكنم...» «زندگي» پرسيد: «مي‌خواهيد شكايت مرا بكنيد»؟ دور ديگري زد. آهسته‌تر پا مي‌زد. چنانكه مجبور بود تعادل خود را با ترمز كردن نگاه بدارد. پيپسام كه پنج شش قدم از او فاصله داشت گفت: ـ البته. ـ چرا؟... زندگي اين را پرسيد و پياده شد و همان جا در انتظار ايستاد. ـ خودتان بهتر مي‌دانيد. ـ نه نمي‌دانم؟... ـ بايد بدانيد.

زندگي گفت: ـ نمي‌دانم و به علاوه بايد بگويم كه ككم هم نمي‌گزد. و به دوچرخه‌اش متوجه شد. انگار مي‌خواست سوار بشود. زندگي زبان داشت و از كسي وا نمي‌ماند. پيپسام گفت: ـ من شكايت شما را خواهم كرد. زيرا به جاي اينكه در شاهراه سواره برويد در راه گورستان دوچرخه‌سواري مي‌كنيد. زندگي با خنده كوتاه و بي‌صبرانه‌اي دوباره برگشت: ـ آخر مرد عزيز! نگاه كن، سرتاسر اين جاده پر از جاي لاستيك دوچرخه‌ها است. معلوم است كه همه سواره‌ها از اين راه مي‌روند. پيپسام جواب داد: «براي من فرقي ندارد، با وجود اين شكايت شما را خواهم كرد».

زندگي گفت: «هر كاري مي‌خواهي بكن» و سوار دوچرخه‌اش شد. واقعاً با يك پا زدن سوار شد. با يك فشار پا، قرس روي زين نشست و خم شد تا با آخرين حد سرعتي كه جوش و خروشش اجازه مي‌داد براند. ـ خوب اگر در اين پياده‌رو دوچرخه برانيد يقيناً شكايت شما را خواهم كرد» پيپسام اين را گفت. صدايش بلند شده بود و مي‌لرزيد. اما زندگي اعتنايي نكرد. با سرعتي افزون شونده به راه افتاد. اگر قيافه پيپسام را در آن لحظه مي‌ديديد، تأثير شديدي در شما مي‌كرد. لب‌هايش را چنان محكم به هم مي‌فشرد كه گونه‌هايش و حتي بيني آتشين و سرخش از ريخت اصلي افتاده بودند. كج و كوله شده بودند. مچاله شده بودند.

ابروهايش تا آنجا كه امكان داشت بالا رفته بود و با حالي جنون‌آميز دنبال دوچرخه‌اي كه عازم رفتن بود به راه افتاد. ناگهان حمله‌اي به جلو برد و فاصله كوتاه ميان خودش و زندگي را به دو پيمود. كيف كوچك چرمي را كه پشت زين قرار داشت محكم با دو دست چسبيد. به آن چنگ انداخت و با لب‌هاي آويخته‌اش كه از ريخت آدمي بدر آمده بود، با چشم‌هاي وحشي، لال و با تمام قوا به تقلا پرداخت و تمام زورش را براي سرنگون كردن دوچرخه كه پيچ و تاب مي‌خورد و يله مي‌شد به كار برد.

از ظواهر امر آدم را شك برمي‌داشت كه آيا مي‌خواهد طبق نقشه قبلي كينه‌توزانه‌اي دوچرخه را از رفتن باز دارد يا به سرش زده است كه پشت سر زندگي را بچسبد و سوار دوچرخه شود و با ركاب‌هاي درخشان به گردشگاه‌هاي بزرگ خدا در هواي آزاد برود. زنده‌باد! زنده‌باد! هيچ دوچرخه‌اي در برابر چنين فشاري مقاومت نمي‌توانست بكند. دوچرخه ايستاد. يله شد. افتاد. اما اكنون زندگي وحشي شده بود. يك پايش روي زمين مانده بود كه دوچرخه ايستاد.

دست راستش را بلند كرد و چنان به سينه آقاي پيپسام كوفت كه چند قدم عقب‌عقب رفت و بعد گفت و صدايش از تهديد انباشته بود: ـ مرد كه، مگر مستي! اگر بخواهي جلوي مرا بگيري، تكه‌تكه‌ات مي‌كنم. مي‌فهمي؟ بند از بندت جدا مي‌كنم، ملتفت باش. و بعد پشت به آقاي پيپسام كرد. كلاهش را خشمگين روي پيشانيش كشيد و يك بار ديگر سوار دوچرخه شد. بله، اما راستي «زندگي» زبان داشت و از كسي وا نمي‌ماند و مثل اول پاك و پاكيزه سوار شد. روي زين جا گرفت و به زودي بر دوچرخه تسلط يافت.

 

«پيپسام» پشت او را ديد كه تندتر و تندتر به عقب و جلو مي‌رود. آنجا ايستاده بود و نفس‌نفس مي‌زد. به زندگي خيره شده بود و زندگي هيچ بلايي به سرش نيامد، به زمين نيفتاد، لاستيك دوچرخه‌اش نتركيد، سنگي در راهش ديده نشد و روي چرخ‌هاي لاستيكي‌اش به حركت افتاد و ناچار پيپسام بنا كرد به لرزيدن و فرياد زدن. ديگر صدايش به هيچوجه غمناك نبود صدايش را مي‌شد غرش نام نهاد. فرياد زد: ـ تو نبايد از اينجا بروي! نبايد بروي! بايد از شاهراه بروي نه از راه گورستان. مي‌شنوي، پياده بشو. شكايتت را خواهم كرد. به محاكمه‌ات خواهم كشيد. آه خدايا! خدايا! الهي بيفتي نقش زمين بشوي. هميانه باد. وراج رذل، لگدت خواهم زد؛ با كفش‌هايم صورتت را خرد و خمير مي‌كنم، پست فطرت ملعون!!

هرگز چنين منظره‌اي ديده نشده بود كه مردي از غضب ديوانه در راه گورستان، مردي با صورت برافروخته و پف كرده از غريدن، مردي در تب و تاب و رقص از خشم، لگد بيندازد. بازوهايش كاملاً تسلط بر خود را از دست داده تكان‌تكان مي‌خورد. دوچرخه اكنون از نظر ناپديد شده بود. اما پيپسام همانجا ايستاده بود و فرياد مي‌زد: ـ جلويش را بگير! نگاهش دارد. در راه گورستان دوچرخه سوار بشود؟ براند؟ اي كله شق! اي توله‌سگ بيشرف، اوهوي ميمون ملعون، دلم مي‌خواهد زنده‌زنده پوست از سرت بكنم. از تو با آن چشم‌هاي آبيت، اي سگ لوس. اي وراج، اي كله‌شق، اي ساده‌لوح بي‌عقل، پياده شو. همين الان پياده بشو.

كسي نيست كه او را بردارد و توي كثافت بيندازد؟ سواره مي‌روي؟ ها؟ در راه گورستان؟ او را از روي دوچرخه بكشيد پايين... اين توله‌سگ ملعون را آخ كاش دستم به تو مي‌رسيد. ها؟ چه مي‌كردم، الهي چشم‌هايت در بيايد، تو ديوانه جاهل... بي‌عقل... پيپسام از اين دشنام‌ها به ناسزاهايي افتاد كه نمي‌شود نوشت.

دهانش كف كرده بود و بي‌آبروترين دشنام‌ها را به زبان مي‌راند. صدا در گلويش مي‌گشت و پيچ و تاب و تقلايش غيرعادي‌تر مي‌شد. چند تا بچه با يك توله‌سگ شكاري از شاهراه رد شدند. از گودال بالا آمدند و دور و بر اين مرد لرزان را گرفتند و به صورت شكسته و دردناكش خيره نگاه كردند. چند تا كارگر كه سر خانه‌هاي ناتمام كار مي‌كردند و مي‌خواستند تعطيل كنند، ديدند خبري است و به اين دسته پيوستند. هم مرد و هم زن ميان آنها ديده مي‌شد. اما پيپسام همانطور ادامه مي‌داد و جنونش بدتر گل مي‌كرد.

از خشم نابينا، دست‌هايش را به چهار گوشه آسمان تكان مي‌داد، دور خود مي‌چرخيد، زانوهايش را خم و راست مي‌كرد. با كوشش زياد ور مي‌جهيد تا فريادش را بلندتر و بلندتر كند. صبر نمي‌كرد تا نفس تازه بكند و اين دشنام‌ها از كجا مي‌آمد؟ جاي تعجب بود. صورتش به‌طور وحشتناكي پف كرده بود. كلاهش پشت گردنش افتاده بود و پيراهنش از زير جليقه‌اش بيرون آمده بود. اكنون از خاص به عام رسيده بود و چيزهايي مي‌گفت كه كوچكترين ارتباطي با آن وضع خاص نداشت.

اشاره به زندگي ناكام خودش اشاره‌‌هاي مذهبي كه با چنان صدايي گفتن آنها غريب به نظر مي‌آمد، با دشنام‌هاي تسلط‌ناپذيرش، به هم آميخته بود. داد زد: ـ بياييد، همه‌تان بياييد، نه فقط شما و شما و شما، بلكه همه‌تان با چشم‌هاي آبي بر افتان و كلاه‌هاي كوچولوتان كه دكمه به آنها دوخته‌ايد. حقيقت را در گوشتان داد خواهم زد و اين حقيقت گوش شما را از وحشت ابدي پر خواهد كرد...

مي‌خنديد؟ شانه‌هايتان را بالا مي‌اندازيد؟ من مشروبخوارم؟... بله هستم. البته كه مشروبخوارم. حتي دائم‌الخمرم. اگر راستش را مي‌خواهيد بدانيد اين به كجاي دنيا برمي‌خورد؟ چه چيزي را ثابت مي‌كند؟ هنوز قيامت نرسيده. آن روز هم خواهد رسيد. شما طفيلي‌هاي بي‌فايده... خدا همه ما را در ترازوي عدلش خواهد كشيد... آخ، پسر آدم در ابرها ظاهر مي‌شود و شما كثافت‌ها... عدلش مثل عدل‌هاي اين دنيا كه نيست... همه شما را به جهنم تاريك مي‌فرستد. همه شما سبك مغزها را و شما گريه زاري خواهيد كرد و...

اكنون ديگر جمعيت قابل ملاحظه‌اي او را احاطه كرده بود. مردم به او مي‌خنديدند و بعضي سه‌گرمه‌شان درهم مي‌رفت. ناوه‌كش‌ها و كارگرهاي ديگر، زن‌ها و مردهاي ديگر هم از ساختمان‌هاي ناتمام بيرون آمدند. يك گاريچي از گاريش پايين آمد، از روي گودال پريد و شلاقي دستش بود. مردي بازوي پيپسام را گرفت و تكان داد. اما فايده‌اي نداشت. يك گروهان سرباز از شاهراه گذشتند و برگشتند و به اين منظره نگاه كردند و خنديدند. توله‌سگ شكاري ديگر نتوانست خودش را نگاه بدارد.

سردم نشست و در صورت پيپسام زوزه كشيد و دمش لاي پاهايش بود. پس پيپسام خدا داده يكبار ديگر با تمام قوا فرياد زد: «بريد گم شيد، احمق‌هاي نادان»! با يك دست نيمدايره وسيعي را خالي كرد و سكندري خورد و همانجا افتاد. صدايش ناگهان خاموش شد. يك توده متراكم جمعيت با ازدحام و از سر كنجكاوي دورش حلقه زدند. كلاه لبه پهنش افتاد، يكبار بالا پريد و بعد روي زمين افتاد. دو تا بنا روي پيپسام كه بي‌حركت افتاده بود خم شدند و وضع او را با حالتي معقول و معتدل كه مخصوص كارگران است ملاحظه كردند. يكي از آنها پا شد و بعد پا به دو گذاشت.

ديگري مشغول به حال آوردن مرد از حال رفته شد. از لوله‌اي چند پشتك آب به صورت او زد. كمي مشروب در گودي كف دستش ريخت و شقيقه‌هاي پيپسام را با آن مالش داد. هيچكدام از اين كوشش‌ها تاج موفقيت بر سر ننهاد. وقت كمي سپري شد و سپس صداي چرخ‌هايي شنيده شد و ارابه‌اي رسيد. اين آمبولانسي بود كه هر دو طرفش صليب سرخ بزرگي نقش شده بود و دو اسب ملوس آن را مي‌كشيد. دو مرد با لباس متحدالشكل تميز از ارابه پايين آمدند. يكي از آنها به عقب ارابه رفت. در آن را باز كرد و يك بيماربر (برانكار) بدر آورد.

مرد ديگر در جاده دويد، جمعيتي كه دور پيپسام را احاطه كرده بودند عقب زد و به كمك يكي ديگر از آنها آقاي پيپسام را از ميان جمعيت بدر آورد. او را روي بيماربر گذاشتند و بيماربر را در ارابه جا دادند. درست همانطور كه آدم گرده نان را در تنور مي‌گذارد. در با صدا بسته شد و دو مرد بازگشتند و سوار شدند. همه اين كارها با مهارت كافي، فقط با چند حركت معدود و تمرين شده انجام گرفت. مثل اينكه در تئاتر بازي مي‌كردند و سپس پيپسام خدا داده را از آنجا بردند.


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/20 ساعت 10:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


امتحان

نویسنده: واسيلي شوشكين

 

استاد ادبيات با لحني عبوس پرسيد: اين دير آمدن براي چه؟
- معذرت ميخواهم، ولي... ملاحظه بفرمائيد، راست از كارخانه مي آيم و... يك كار فوري رو دستم بود...
دانشجو، پسري بلند بالا با چهره اي ساده و مهربان در آستانه تالار درس ايستاده بود و ديگر جرأت پيش آمدن نداشت. نگاهش راست و زيرك بود.
- يك ورقه برداريد. شماره اش؟
- هفده.
- پرسش ها؟
- اولي: داستان شاهزاده ايكور. دومي...
- ورقه جالبي است.- استاد از اين كج خلقي كه نشان داده بود اندكي شرمنده شد. خودتان را آماده جواب بكنيد.
دانشجو روي ورقه كاغذ خم شد و در انديشه هاي خود فرو رفت.استاد مراقب او بود. در سال هاي دراز عمر خويش، هزاران تن جوان مانند اين يكي از برابرش گذشته بودند.او در انديشه خود همه را به عادت خويش زير يك عنوان: «دانشجو»، جا ميداد. و با اين همه، در اين ارتش عظيم دانشجويان، همه با هم متفاوت بودند: هيچيك شان، حتي دورادور، به يكي ديگر از رفقاي خود شباهت نداشت، استاد در دل ميگفت:
«همه چيز عوض ميشود. در روزگار باستان، استادان ميتوانستند خودشان را به اين نام بخوانند، زيرا شاگرداني داشتند... ولي امروزه ما تنها آموزشگر هستيم.»
- آيا توضيحاتي لازم داريد؟
- نه، متشكرم.
استاد نزديك پنجره رفت، سيگاري آتش زد. ميخواست انديشه اي را كه درباره استادان گذشته به خاطرش رسيده بود گسترش بدهد و بيشتر در آن تعمق كند، ولي منظره خيابان توجهش را به خود مشغول داشت.
شب فرا ميرسيد. خيابان در زندگي هر روزه اش- سرو صدا و جنب و جوش- بسر ميبرد. يك ترامواي آمد و گذشت. وقتي كه به پيچ خيابان رسيد، يك مشت جرقه سرخ از كمان برقگيرش بيرون جست. استاد پلك بر هم زد و بيدرنگ اتومبيل ها شتابان به راه افتادند. رهگذران پياده رو را فرو ميگرفتند. شتابي همگاني بود. اتومبيل ها مي شتافتند، مردم نيز. «آدمي هميشه شتابكار است، وقتي هم كه با سرعتي بيشتر از صوت حركت كند، باز شتاب خواهد داشت، كار اين شتاب ابدي آخر به كجا خواهد كشيد؟»
دانشجو حركتي كرد و سينه صاف كرد:«هم...»
- آماده ايد؟ شروع كنيد.- استاد از كنار پنجره دور شد- گوشم به شماست.
دانشجو ورق نازك كاغذ را ميان انشگتان كلفت خود نگهداشته بود. كاغذ لرزش خفيفي داشت. استاد در دل گفت:«هول شده... چيزي نيست، پسر جان! از اين اتفاق ها مي افتد...»
دانشجو چنين آغاز كرد:
- داستان شاهزاد ايگور اثر مشهوري است. يك... شاهكار است... در پايان سده دوازدهم نوشته شده... مصنف در آن اميدواري هاي... استاد در جوان دقيق شده بود و به ديدن خطوط محكم و نيرومند چهره اش ناگهان از خاطرش گذشت كه سراينده داستان ميبايست جوان... خيلي جوان باشد.
-... شاهزادگان روس دچار نفاق و پراكندگي بودند... سراسر روسيه در نفاق بسر ميبرد و هنگامي كه پولووتسي ها به روسيه هجوم آوردند... دانشجو لب گزيد و ابرو درهم كشيد: بي شك خود پي ميبرد كه گفته هايش بد و بي ارزش است، رنگش كمي سرخ شد. استاد خيلي بدقت و با خشم در چشمان دانشجو خيره شد. «نخوانده است. نه، نخوانده! به همين اكتفا كرده كه مقدمه اش را بخواند. مقدمه اي كه به يك پول سياه نمي ارزد. آخ، اين تن لش ها! اين هم نتيجه درس خواندن از راه مكاتبه!»
استاد با آموزش از راه مكاتبه مخالف بود. حتي زماني در اين باره مقاله اي نوشته بود، ولي چاپش نكرده بودند... به او گفته بودند: «آخر خودتان فكر بكنيد!»- «خوب، اين هم نتيجه اش: شاهزادگان روس دچار نفاق و پراكندگي بودند...»
- هيچ خوانديدش؟
- هم... يعني كه ورقش زدم...
استاد با آرامش كشنده اي پرسيد:
- خجالت نمي كشيد؟- و منتظر جواب ماند.
دانشجو از گردن تا فرق سر سرخ شد.- وقت نداشتم. كار فوري روي دستم بود... يك سفارش فوري.
- سفارش فوري تان به هيچ وجه برايم جالب نيست. آنچه برايم جالب است، ديدن مردي است، ديدن يك فرد روسي است كه فرصتي پيدا نكرده كه بزرگترين شاهكار ملي اش را بخواند. بله، اين برايم بي اندازه جالب است!- استاد براي اين دانشجوي تندرست و شكفته جز تحقير احساسي نداشت.- شما خودتان تصميم گرفتيد كه از راه مكاتبه به تحصيلاتتان ادامه بدهيد؟
دانشجو نگاه اندوهباري به ممتحن خود افكند.- خوب بله، البته.
- و پيش خودتان چه تصوري از موضوع داشتيد؟
- كدام موضوع؟
- تحصيلاتتان، دلتان ميخواست سري توي سرها دربياريد، نيست؟
آن دو يك لحظه در چشمان همديگر خيره ماندند. آخر دانشجو سر فرود آورد و گفت:- شما نمي بايد...
- چه چيز را نمي بايد؟
- نمي بايد... اين جور...
استاد فرياد زد:- نه، راستي، بي سابقه ست!- با دست بر زانوي خود كوفت و از جا بلند شد.- بي سابقه است! خوب، ديگر «اين جور» حرف نخواهم زد. ولي باز برايم جالب است بدانم كه شما خجالت مي كشيد يا نه.
- بله، شرمنده ام.
- هاه، شكر خدا
يك دقيقه، بي آن كه چيزي بگويند، گذشت. استاد جلو تخته سياه قدم ميزد و سر تكان ميداد و زير لب مي غريد، خشمش او را جوان تر مينمود. دانشجو بيحركت ايستاده چشم به ورقه پرسش دوخته بود. وضع شان بي معني و دردناك بود.
- آيا ممكن است سوال هاي ديگري از من بكنيد. هر چه باشد، خودم را براي امتحان آماده كرده ام.
- داستان در چه سده اي سروده شده؟
استاد، وقتي كه به خشم مي آمد، مانند بچه ها بلهوس و لجوج ميشد.
- سده دوازدهم. پايان سده دوازدهم.
- درست است. به سر شاهزاده ايگور چه آمد؟
- شاهزاده ايگور اسير شد.
- درست است. شاهزاده ايگور اسير شد. حرفي نيست!

 

استاد دست ها را روي سينه چليپا كرد و از اين كه در واقع شاهزاده ايگور اسير شده بود و خاصه از اين كه گفتگو درباره او رنگ كاملاً چرندي به خود گرفته بود حالت سرخورده اي در قيافه اش نشست. سخنان كنايه آميزش طنزدار از كار در نمي آمد. واقعاً از اين كه با دانشجوي خود دچار اينگونه بازي مكتبي شده است سرخورده و برآشفته بود. عجيب تر از همه آن كه در ته دل خود از اين پسر خوشش مي آمد و همين باز خشمش را دو چندان ميكرد.
- اوه، چه بدبختي! خوب، چه جور توانسته بودند اسيرش كنند؟
دانشجو از جا بلند شد و با لحني موجز و برنده گفت:- نمره اي را كه استحقاق دارم برايم بگذاريد و بيش از اين به خودتان زحمت ندهيد.
اين لحن مؤثر افتاد و استاد آرام شد. نشست. نه، راستي، از اين پسر خوشش مي آمد.
- كمي از شاهزاده ايگور حرف بزنيم. اسارت خودش را چه جور تحمل ميكرد؟ ولي، قبلاً، بفرماييد بنشينيد.
دانشجو همچنان ايستاده ماند.- خواهش ميكنم، نمره ام را بگذاريد. استاد كه بار ديگر بر آشفته بود تقريباً فرياد زنان تكرار كرد:- شاهزاده ايگور اسارتش را چه جور تحمل ميكرد؟ حالت روحي كسي كه اسير شده باشد چگونه باشد؟ آيا ممكن است كه شما حتي اين را نفهميد!
دانشجو، كه همچنان ايستاده بود، مدتي دراز پيرمرد را با چشمان خاكستري رنگ روشنش نگريست.
- بله. من اين را مي فهمم.
- خوب. و چه چيزي مي فهميد؟
- من خودم اسير بوده ام.
- ها، خوب... يعني كه چه جور اسيري؟ كجا؟
- در آلمان.
- در جنگ شركت داشته ايد؟
- بله.
استاد دانشجوي خود را به دقت نگريست و باز به نظرش رسيد كه سراينده داستان شاهزاده ايگور ميبايست به كلي جوان بوده باشد، با دو چشم آبي، جواني خشمگين و مصمم.
- چند مدت؟
- سه ماه.
- و بعد؟
- بعد، چه؟
دانشجو به استاد و استاد به دانشجو خيره شده بودند، سخت خشمگين به يكديگر. استاد گفت:
- بنشينيد، و نايستيد. فرار كرديد؟
- بله.
-دانشجو دوباره نشسته بود. ورق پرسش را از نو بدست گرفته بود و ميخواند. ولي تنها يك آرزو داشت: هر چه زودتر از آنجا برود.
- چه جور فرار كرديد؟ حرف بزنيد!
- شب، وقت راحت باش.
استاد امر كرد:- تفصيل بيشتر! جوان، طرز حكايت كردن را ياد بگيريد! اين هم ضرورت دارد. چه جور فرار كرديد؟ در واقع، آنچه برايم جالب است چگونگي خود فرار نيست، بلكه جنبه روانشناسي امر. چه احساسي داشتيد؟ اسير شدن ميبايد چيز وحشتناكي باشد!- شكلك دردي بر چهره استاد دويد.- ولي اسارت تان چه جور اتفاق افتاد؟ زخمي بوديد؟
- نه.
هر دو خاموش ماندند. تا مدتي كه براي همچو گفتگوئي كم و بيش طولاني بود خاموش ماندند.
- خوب، پس، چه طور؟
- محاصره مان كرده بودند. گفتنش حوصله ميخواهد.
- چه حرف ها! آقا انگار خيلي كار دارد...
- نه، اين نيست، ولي...
- ترسيديد؟
- بله، خيلي.
- ها، بله، بله.- پاسخ دانشجو به دل استاد نشسته بود. سيگاري آتش زد:- بفرمائيد، بكشيد! درست است كه سيگار كشيدن در تالار درس ممنوع است، ولي... خوب...
- نه، متشكرم، ميل ندارم.- دانشجو لبخندي زد، و پس از آن باز بيدرنگ قيافه جدي گرفت.
- لابد. دهكده تان را به ياد آورديد؟ مادرتان را ياد آورديد، ها؟... چند ساله بوديد؟
- هيجده ساله.
- دهكده تان را به ياد آورديد، ها؟
- من شهري هستم.
- آها؟ من خيال ميكردم دهاتي باشيد. بله.

 

هر دو خاموش شدند. دانشجو همچنان ورقه پرسش خود را نگاه ميكرد. استاد با چوب سيگار كهرباي خود بازي ميكرد و در همان حال چشمش به دانشجو دوخته بود.
- ميان خودتان از چه چيزي حرف ميزديد؟
- كجا؟- دانشجو سر بلند كرد. گفتگو بر دلش سنگيني مينمود.
- در اسارت؟
- هه، از هيچ چيز. چه چيزي ممكن بود به هم بگوئيم؟
- ها، بله! درست است.- استاد منقلب گشته بود. از جا برخاست چوب سيگار خود را از دستي به دست ديگر داد، چند قدمي كنار كرسي خود راه رفت.- بله، درست است! اسمتان چيست؟
- نيكالاي.
- بله، درست است، منظورم را مي فهميد؟
- چه چيزي درست است؟- دانشجو لبخند مودبانه اي زد. ورقه پرسش را روي نيمكت گذاشت. گفتگوشان مسير غريبي در پيش ميگرفت. ميدانست چه رفتاري داشته باشد.
- درست است كه ميبايست سكوت كرد. آخر از چه چيزي ممكن بود با هم حرف بزنيد؟ پيش دشمن بايد ساكت بود. عاقلانه تر است. آيا شهر كييف را ديده ايد؟ هيچ آنجا بوده ايد؟
- نه.
- آنجا محله اي است بنام پودول. انسان از بالا كه نگاهش كند، از ديدن سير نميشود. منظره اي كه پيش چشم دارد، فوق العاده است. من هر بار كه نگاهش ميكنم، بنظرم مي آيد كه قبلاً آن را ديده ام. نه در اين زندگي كنونيم، خيلي خيلي پيش. مي فهميد چه ميگويم؟
احساس بس بغرنجي در چهره استاد خوانده ميشد. پيدا بود كه انديشهاي را كه سخت به جانش چسبيده بود فاش كرده است، و اينك از آن ميترسد كه منظورش را نفهمند و ناگفتني را گفته باشد. استاد نگاهش در عين حال مشوش و پشيمان و تضرع آميز به دانشجو دوخته بود.دانشجو شانه بالا انداخت:
- زياد پيچيده است.
- چه طور؟ چه پيچيدگي دارد؟
استاد تالار را با قدمهاي تند گز ميكرد. از خودش دلتنگ بود، ولي ديگر نميتوانست خاموش باشد. درحاليكه صدا را بلند ميكرد و روي هر كلمه بقوت ضرب مي آورد، به سخن ادامه داد:
- به نظرم مي آيد كه مدت ها پيش آنجا بوده ام، در زمان شاهزاده ايگور. اگر اين احساس تنها در همين سال هاي آخر به من دست داده بود، من آن را از خبط پيري ميشمردم، و حال آنكه حتي در جوانيم من همين احساس را داشتهام. چه ميگوئيد ها؟
سكوت ناراحتي در گرفت، دو تن چشم به هم دوخته بودند و نميتوانستند بفهمند چگونه بايد نتيجه گيري كنند. جوان با احتياط گفت: - من ارتباط گفتگومان را با پودول خوب درك نميكنم.
- حرف اين است كه تذكر شما درباره سكوت اسيران به نظرم بسيار درست آمد. من هرگز اسير نبوده ام و هرگز هم جنگ نكردهام، ولي آنجا، بالاي پودول،- خودم هم نميدانم چه جور- هر چه را كه مربوط به جنگ است فهميدم. و به خودم گفتم كه شخص، همين كه اسير شد، بايد سكوت كند. نه در وقت بازپرسي (من در اين زمينه خيلي چيزها خواندهام)، بلكه وقتي كه با ديگر اسيران هست. بله، من آنجا خيلي چيزها را فهميدم و ياد گرفتم. خيلي هم فكر كردم، مثلاً روي اين مسئله كه چه جور بايد كلك پاسدارها را كند. بنظرم ميآيد كه ابتدا بايد ترسشان داد.دانشجو نگاهي متعجب به استاد افكند.
- خوب، بله. بايد بي سروصدا، سينه خيز، خود را به پاسدار رساند و آهسته و نرم چيزي از او پرسيد. مثلاً: «خواهش ميكنم، بفرمائيد چه ساعتي است.» در اين لحظه، پاسدار هاج و واج ميماند، و آنوقت است كه بايد خود را انداخت رويش و به حسابش رسيد.
دانشجو لبخندي زد و سرش را پائين انداخت. استاد ميكوشيد كه نگاهش را گير بياورد. - حرف چرندي گفتهام؟
دانشجو با شتاب جواب داد: - نه خير، چرا؟... به نظرم ميرسد كه حرفتان را ميفهمم.
استاد با خود گفت:«دروغ ميگويد. ميخواهد كه من نرنجم.» شور و التهابش ديگر فرو نشسته بود. ولي باز لازم شمرد كه چند كلمهاي بگويد.
- كشور ما با جنگ هاي فراوان. با جنگ هاي بسيار دردناك روبرو شده است. تقريباً هميشه هم جنگهاي ملي بوده كه مردم از آن در عذاب بودهاند. حتي كسي كه مستقيماً در جنگ شركت نداشته است، در نگرانيها و احساسات سراسر ملت سهيم است. من اين حقيقت را در كتابها به دست نياوردهام، باور كنيد. خود من اين را حس كردهام و عميقاً به آن اعتقاد دارم.
پس از اين سخنان، مدتي دراز خاموش ماندند و آرام گرفتند. ولي مي بايست به نقطه عزيمت بازگشت، به داستان شاهزاده ايگور، به آن اثر استادانهاي كه دانشجو با چنان غفلت شرمآوري از خواندنش شانه خالي كرده بود... با اين همه، استاد كه قادر به خويشتن داري نبود، باز دو سوآل از دانشجو كرد، دو سوآل آخرين:
- شما به تنهائي فرار كرديد؟
- نه، هفت نفر بوديم.
- يقين دارم كه توي دلتان ميگوئيد: «عجب كنهاي است، اين يارو!» نيست؟
دانشجو، درست مثل كسي كه دستش را بدرستي خوانده باشند، يكسر سرخ شد و با دستپاچگي گفت:
- ابداً! باور كنيد، آنچه گفتيد خيلي برايم جالب بود.
قلب استاد پير از خشنودي لرزيد.- بسيار خوب، سرباز. بسيار خوب است كه حرفم را فهميدهايد. ولي داستان شاهزاده ايگور را بايد بخوانيد. و چندين بار. من ميتوانم اين كتاب را به شما هديه كنم... همين جا با خودم دارم.
استاد داستان شاهزاده ايگور را از كيف خود بيرون آورد. يك لحظه به فكر فرو رفت، نگاهي به دانشجو افكند، لبخند زد. سپس چند كلمهاي به سرعت روي صفحه اول كتاب نوشت و آن را به جوان داد:
- اين را بعداً، به خانه كه رفتيد، خواهيد خواند. توجه داشتهايد كه من اينجا مثل يك نامزد بيتجربه رفتار كردهام. همين طور نيست؟ در صداي استاد و در حالت چهرهاش غم خوانده ميشد.- بعدش انسان خودش را خيلي ناراحت حس ميكند.
دانشجو نميدانست چه بگويد، از بيتكليفي شانه بالا انداخت.
- شما، هر هفت نفرتان زنده مانديد؟
- بله.
- و حالا براي هم نامه مينويسيد؟
- نه، ميدانيد، راستش...
- خوب، خوب، ميدانم. همه اين چيزها كاملاً با روحيه روس ها مطابقت دارد. و با وجود اين شما نمي خواهيد حتي داستان شاهزاده ايگور را بخوانيد! اين كه يك منظومه روسي است، سرآمد همه منظومههاي روسي. «بر كرانه هاي سولا، اسبان شيهه ميكشند، سرودهاي افتخار در كييف طنين افكن است، در نووگورود شيپورها بانگ برمي دارند، پهلوانان در پوتيول گرد ميآيند.» خوب؟ استاد انگشتش را در هوا بلند كرد، گوئي به آخرين هجاهاي منظومه با شكوه گوش ميداد.- كارنامه دانشگاهيتان را خواهش ميكنم بدهيد.نمرهاي در كارنامه نوشت و كارنامه را بست، و درحاليكه خيلي بخشكي ميگفت:«به اميد ديدار!» آن را به دانشجو پس داد.
دانشجو از تالار بيرون آمد و عرق پيشانيش را خشك كرد و يك لحظه بي حركت ماند و راهرو خالي را پائيد. كارنامه را در دست داشت. ولي مي ترسيد بدان نظر افكند. مي ترسيد چشمش به نمره «خوب» يا «خيلي خوب» بيفتد، و اين باز برايش دردناكتر ميشد. شرمنده بود. با خود مي گفت:«همينقدر كه نمره قابل قبول به من داده باشد برايم كافي است.»
سرانجام، پس از آن كه نگاهي به در تالار افكند، به تندي كارنامه را باز كرد و مدتي دراز حيرت زده بدان خيره شد. سپس باز نگاه ديگري به در تالار افكند و آهسته خنده سر داد و به سوي در خروجي به راه افتاد. در كارنامه نمره «بد» نوشته شده بود.همينكه پا از انستيتو بيرون گذاشت، به ياد كتاب افتاد، بازش كرد، و جمله اهدائي را خواند:
«سرباز، خوب ياد بگير! كار آساني نيست. استاد گريگورييف» دانشجو نگاهي به پنجرههاي انستيتو افكند، به نظرش آمد كه استاد را ميبيند.استاد كنار يكي از پنجرهها ايستاده بود، و همچنان كه با ناخنها روي شيشه ضرب ميگرفت، كوچه را نگاه ميكرد. به انديشه فرو رفته بود.

 


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/20 ساعت 10:57 قبل از ظهر موضوع داستان های کوتاه | لینک ثابت


دسپرادو

نویسنده: هوشنگ ورعي

 

بيكاري لاكردار امونش رو بريده بود. ليسانسش رو تازه گز كرده بود. اي يه قرني مي شد. دانشكده رو سه ساله سق زده بود، رشته آش رشته! فوق ليسانس رو رد شده بود، يه بار نه، دوبار! از خيرش گذشته بود. جيباش سولاخ بود، شيكمش قاروقور مي كرد، چشاش هم تابه تا! عوارض مدرك بود يا غربت نشيني پايتخت، هر چي بود آخر برج شام و ناهارش يكي بود، نون بربري و آب يخ!

- بابا جون بيا شهر خودت پيش شوهر خواهرت وايستا يه قرون گير اون مي ياد دو هزارهم تو كاسب مي شي . اينا حرفاي ننه ش بود. بيچاره پيرزن چه فكرايي تو سرش بود: عروس ، نوه، زيارت …. - آقا جون چيكاره اي؟ فوت و فنت چيه؟

- من ليسانس …. - دردونه گفتم كجاي خطي نگفتم كه چند خطي؟ ليسانس پيسانس رو بذار در كوزه. - آخه - آخه بي آخه، بيمه ميمه هم يخده، يه روزم نياي نفر بعدي جات رو تلپ كرده حاليت شد؟ دسپرادو با عصبانيت از كارگاه اومد بيرون - كوزه بخوره تو ملاجت مرتيكة مافنگي.

- ننه جون آقات مريضه، هر چي دوا دكتر كرديم هيچي، مي خوايم بياريمش تهرون، برامون يه وقت دكتر بگير، ننه خودت رو زياد تو زحمت نندازي ها! دسپرادو سرش گيج مي رفت. خبر مرگ خودش رو مي شنيد اين طور ذوق زده نمي شد! آخه تهرون، خرج دوا درمون مگه همين طور الكيه، صداي ننه ش هنوز تو گوشاش سنگيني مي كرد، ننه جون قربونت برم خودت رو زياد تو زحمت نندازي ها!!

بيچاره پيرزن فكر مي كرد پسرش تو پرقو مي خوابه. تقصير خودش بود از بس كه غـُد بود از بس كه تودار و توريز بار اومده بود توي اين چند سال تهرون نشيني يه بار هم نشد كه شكايت كنه، هروقت كه از مخابرات روستا احوالپرسش بودن مي گفت، شكر خدا چون مي گذرد غمي نيست ! خيلي عزت و احترامش گرفتن، دربوناي بيمارستان رو مي گم. جلوي پاش بلند شدن، با خوشرويي باهاش دست دادن حتي احوال خانواده ش رو هم جويا شدن بهش گفتن جناب دكتر! از تعجب نزديك بود شاخ در بياره، دكتر دسپرادو!

رفت اطاق مدير واسش چاي آوردن با بيسكويت گرجي! به درد دلاش گوش دادن بهش لبخند زدن براش كف زدن، واسش اشك شوق ريختن ماچش كردن احسنتش گفتن حتي براي سلامتيش صلوات حواله كردن بعدش هم دوتا از دربوناي قلچماق با پس گردني و جفت لقد از بيمارستان انداختنش بيرون درحاليكه از شدت درد به خودش مي پيچيد به سر در بيمارستان نگاهي انداخت:

 

- به يك نفر دربان شيفت شب نيازمنديم. مدير بيمارستان هنگام بدرقه ش گفته بود: - خاك بر سر اون دانشگاهي كه ليسانسيه ش بخواد دربون بيمارستان بشه! - قربونت برم ننه، بيمارستان واسة بابات گرفتي ما فردا راه مي يفتيم تروخدا به خودت زياد زحمت ندي ها، ما فقط پنج نفريم. صداي بوق تلفن كه به گوش رسيد دسپرادو عرق سردي روي پيشانيش نشسته بود.
دلش مي خواست داد بزنه هوار كنه گريه كنه شيون كنه خودش رو كتك بزنه. خيلي بده كه آدم تو دنيا تنها باشه خيلي بده آدم شلوارش جيب نداشته باشه خيلي بده حتي پدر مادر آدم هم فكر كنن نبايد پسرشون رو زياد زحمت بدن! دسپرادو گوشه اطاق كز كرده بود. اون الآن بايد ترمينال بود اما با كدوم رو! تموم روش رو خرج رو انداختن به كس و ناكس كرده بود. هملت بهش گفته بود دلت خوشه ها من خودم اوفليام رو گروي بانك گذاشتم تا با اين لكنته مسافركشي كنم! اتللو پخي زده بود زير بشكن. - من اگه پول زيادي داشتم دوست دخترم رو سمبوسه مهمون مي كردم!

- شاه لير بغلش كرده بود. باهاش شاه دردي كرده بود. ازش عذر خواسته بود. گفته بود كه روش سياه. دسپرادو هاج و واج خيره شده بود به بازوي سوزن سوزن شاه لير ! - چيزي نيست توي اين دوره زمونه دل ريش ريش و بازوي سوزن سوزن مـُده، هروقت زندگي سخت ميگيره من آسون مي گيرم. مكبث زياد تحويلش نگرفته بود از اون بالا پوزخندي زده بود به دسپرادو! آخه مكبث زيادي بلند بود زيادي. اون هميشه پاهاش بالاي برج هاي پدرش بود. از بالاي برج هم كه اصلاً صداي پايين برج به گوش نمي رسه، به خصوص كه برجها هم جنسشون از عاج باشه !! مونده بود فقط ژوليت.

عشق سال هاي دور. سال هاي بي قراري، سالهاي آرزوهاي بزرگ . اون روزايي كه تازه اومده بود دانشكده و با خودش زمزمه كرده بود : آمده ام با عطش سال ها !!! ژوليت نيگاش نكرد به حرفاش گوش هم نداد. نيشخندي زد به اندازة تلخند روز جدايي. ژوليت يادش رفته بود كه دسپرادو همون رومئوست. ژوليت به فكر ماه عسل بود، دوبي يا پاريس. بوي مكبث تموم اطاقش رو پر كرده بود، دسپرادو بوي مكبث رو كه شنيد به شكسپيرخنده ش گرفت.

طناب خيلي كلفت بود. تيغ خيلي تيز بود. ساختمون پلاسكو خيلي بلند بود پريز برق خيلي بي رحم بود. قرصهاي مسكن خيلي آرام بخش بود. شبهاي قبرستون خيلي سرد بود. گور خيلي تنگ بود اما خودكشي هم خيلي ننگ بود. دسپرادو عرضه خود كشتن رو هم نداشت. هر چند كه اون خيلي وقت بود كه غير عمد كشته بودنش از همون روزي كه قابله گفته بود مژده بدين پسره!

دسپرادو حسابش تعريفي نداشت اما خيلي دوست داشت بدونه كه ديه قتل غيرعمد فرزندان به دست والدينشون به دلاره يا ريال ؟! دم دماي غروب بود. خيابوناي شهر شلوغ بود. پشت شيشه يكي از بوتيك ها، مانكني بي سروصدا غريب و تنها گوشه اي كز كرده بود. شلوار مانكن جيب نداشت. مانكن سردش بود. خيلي هم سردش بود. پدرومادرش پشت شيشه هاي بوتيك خوابيده بودن هنوز صداي پيرزن تو گوش مانكن سنگيني مي كرد. ننه جون به خودت زياد زحمت ندي ها. مانكن وقتي مرد وصيت كرد، كفنش جيب داشته باشه !!!


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/20 ساعت 10:53 قبل از ظهر موضوع داستان های کوتاه | لینک ثابت


زندگینامه فردوسی

فردوسی، ابوالقاسم منصوربن حسن
شاعر حماسه سرا
سال و محل تولد: 329/330 - طوس مشهد
سال و محل وفات: 411/طوس مشهد


زندگينامه: حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ (329 ـ 411 ه. ق) حكيم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ موسوم‌ به‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ طوسي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر حماسه‌سراي‌ ايران‌ است‌ كه‌ بقولي‌ همانند او را تاكنون‌ مادر فلك‌ نزاييده‌ است‌. مقام‌ فردوسي‌ در زنده‌ نمودن‌ تاريخ‌ ايران‌ و داستان‌هاي‌ ملي‌ وحماسي‌ ايران‌ زمين‌ و همچنين‌ دميدن‌ نفسي‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسي‌ بسيار شامخ‌ است‌ و از اين‌ روي‌ او را شاعر ملي‌ ايران‌ خوانده‌اند. زندگي‌ اين‌ دانشمند برجسته‌ همچون‌ ساير نام‌آوران‌ چيره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ ايران‌ در هاله‌اي‌ ازابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ است‌; براساس‌ روايت‌ چهار مقاله‌ كه‌ كهن‌ترين‌ منبع‌ تاريخي‌ از لحاظ نزديكي‌ به‌ دوران‌ حيات‌ حكيم‌ به‌ شمار مي‌رود فردوسي‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ايراني‌ و از اهالي‌ و دهكده‌ باژ از ناحيه‌ طابران‌ طوس‌ بود. دهقانان‌در آن‌ روزگار زمينداران‌ كوچكي‌ به‌ شمار مي‌رفتند كه‌ به‌ فرهنگ‌ فارسي‌ عشق‌ مي‌ورزيدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ مي‌دادند و فردوسي‌ نيز كه‌ از نسل‌ اين‌ ايرانيان‌ اصيل‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود درصدد حفظ ارزشهاي‌ ملي‌ ايران‌ بود. حكيم‌ در اوايل‌ زندگي‌ خود از تمكن‌ مالي‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر اينكه‌ در باغ‌ بزرگي‌ در طابران‌ طوس‌ اقامت‌ داشته‌ و خدم‌ و حشم‌ نيز داشته‌ است‌ داراي‌ زمين‌ زراعي‌ بود كه‌ درآمد زندگي‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طريق‌ آن‌ ملك‌ تأمين‌ مي‌نمود.
 در آن‌ عهد سرزمين‌ كهنسال‌ ايران‌ بتدريج‌ زمينه‌هاي‌ استقلال‌ خود را فراهم‌ مي‌آورد و حكومت‌هاي‌ محلي‌ كه‌ در مناطق‌ مختلف‌ سرزمين‌ ما بويژه‌ شرق‌ ايران‌ بوجود آمده‌ بودند پرچمدار اين‌ نهضت‌ بزرگ‌، كه‌ يكي‌ از بخش‌هاي‌ آن‌ توسعه‌ و غناي‌ زبان‌ فارسي‌ بود، به‌ شمار مي‌رفتند. در راستاي‌ اين‌ تلاش‌ گسترده‌ براي‌ تجديد حيات‌ ملي‌ و ادبي‌ ايران‌، در اوسط قرن‌ چهارم‌ هجري‌ قمري‌ تلاش‌هايي‌ جدي‌ براي‌ گردآوري‌داستان‌هاي‌ ملي‌ و باستاني‌ صورت‌ گرفت‌ و چند شاهنامه‌ ناتمام‌ نيز كه‌ اين‌ داستان‌ها را در قالبي‌ از اشعار تنظيم‌ كرده‌ بودند بوجود آمد. حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ در جواني‌ و در روزگار زندگي‌ آسوده‌ و فارغ‌ البال‌ خود در طابران‌ طوس‌ دل‌ در سوداي‌ شعر و شاعري‌ داشت‌ و در ايام‌ فراغت‌ و صفا اشعاري‌ سرايش‌ مي‌داد. وي‌ ظاهرا در 35 سالگي‌ و شايد هم‌ در 40 سالگي‌ به‌ حكم‌ عشق‌ و علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ زنده‌ ساختن‌ تاريخ‌ كهن‌ و پرافتخار ايران‌ داشت‌ كار سترگ‌ خود را آغاز كرد كه‌ تا پايان‌ عمر پرافتخارش‌ نيز تداوم‌ يافت‌. از ميزان‌ دانش‌ و نحوه‌ سوادآموزي‌ حكيم‌ اطلاع‌ چنداني‌ در دست‌ نيست‌ ولي‌ به‌ حكم‌ آنكه‌ در شاهنامه‌ اطلاعات‌ فراواني‌ در باب‌ ادبيات‌ عربي‌، شعر و ادب‌ پارسي‌، تاريخ‌، فلسفه‌، كلام‌،حديث‌ و قرآن‌ ارائه‌ نموده‌ است‌ مشخص‌ مي‌گردد كه‌ حكيم‌ فردوسي‌ در اوان‌ زندگي‌ خويش‌ مطالعات‌ فراوان‌ كرده‌ است‌ و احوال‌ امم‌ و امثال‌ و حكم‌ را خوانده‌ و با معارف‌ اسلامي‌ بخصوص‌ با قرآن‌ آشنايي‌ كامل‌ داشته‌ است‌. حكيم‌ظاهرا به‌ زبان‌ پهلوي‌ ساساني‌ و فنون‌ جنگ‌ و رزم‌ نيز آگاه‌ بوده‌ است‌. استاد طوس‌ در موقعيت‌ بسيار خطير و حساسي‌ به‌ سرودن‌ شاهنامه‌ و نظم‌ داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايراني‌ همت‌ گماشت‌، چرا كه‌ هر چند سلطه‌ اعراب‌ بر ايران‌ بويژه‌ بخش‌ شرقي‌ آن‌ بسيار ضعيف‌ شده‌ بود و چند حكومت‌ محلي‌ نيز همچون‌ سامانيان‌ و آل‌ بويهدر شرق‌ و مركز و شمال‌ ايران‌ بوجود آمده‌ بودند ولي‌ جنگ‌ و كمشكشهاي‌ داخلي‌ بين‌ اين‌ حكومت‌ها نشانه‌هايي‌ تلخ‌ بود بر زوال‌ و انحطاط اين‌ سلسله‌هاي‌ ملي‌ ايراني‌ و روي‌ كار آمدن‌ فاتحان‌ قدرتمند بيگانه‌. از اين‌ روي‌ فردوسي‌ كه‌ به‌ رسالت‌ عظيم‌ خود پي‌ برده‌ بود سعي‌ كرد مجموعه‌ عظيمي‌ فراهم‌ آورد كه‌ براي‌ هميشه‌ در خاطره‌ ايرانيان‌ باقي‌ ماند و تاريخ‌ و زبان‌ و هويت‌ و مليت‌ ايراني‌ را دوباره‌ زنده‌ كند.(1) وي‌ در ابتداي‌ كار بر سرمايه‌ خود و حمايت‌ تني‌ چند از دوستانش‌ همچون‌ حسين‌ قتيب‌ حاكم‌ طوس‌ و بزرگان‌ آن‌ ولايت‌ علي‌ ديلم‌ وبودلف‌ تكيه‌ كرد و حاكم‌ طوس‌ براي‌ تشويق‌ او، شاعر را از پرداخت‌ ماليات‌ معاف‌ نمود. تلاش‌ بي‌وقفه‌ حكيم‌ در مرحله‌ اول‌ آن‌ بيست‌ سال‌ تمام‌ به‌ درازا كشيد و وي‌ زماني‌ موفق‌ به‌ سرايش‌ اكثر داستان‌هاي‌ شاهنامه‌ گشت‌ كه‌ چند سال‌ از سقوط سلسله‌ ايراني‌ سامانيان‌ بدست‌ تركان‌ قراخاني‌ آل‌ افراسياب‌ و سلطان‌ محمود غزنوي‌ مي‌گذشت‌. تاريخ‌ پايان‌ رسانيدن‌ شاهنامه‌ را سال‌ 400 ه.ق‌ دانسته‌اند و براساس‌ گفته‌هاي‌ حكيم‌ كه‌ از لابه‌لاي‌ اشعار او مشهود است‌ حكيم‌ در طول‌ اين‌ مدت‌ دراز سختي‌هاي‌ فراواني‌ را متحمل‌ گشت‌ و ضربات‌ فراواني‌ را هم‌ از جنبه‌ مادي‌ و معيشتي‌ وهم‌ از لحاظ روحي‌ پذيرا گرديد كه‌ مهمترين‌ آن‌ درگذشت‌ پسر جوان‌ و برومندش‌ بود كه‌ پير طوس‌ را سخت‌ درهم‌ شكست‌ و غمگين‌ و افسرده‌ ساخت‌. شاعر كه‌ در اين‌ سالها با عسرت‌ و تنگدستي‌ همراه‌ و همراز بود پس‌ از اتمام‌ شاهكار بزرگ‌ خود به‌ ناچار و براي‌ گذراندن‌ زندگي‌ خود رو به‌ دربار سلطان‌ محمود غزنوي آورد و با عرضه‌ شاهنامه‌ خويش‌ نظر سلطان‌ رابه‌ سوي‌ آن‌ جلب‌ نمود. سلطان‌ محمود پادشاهي‌ ترك‌ زبان‌ و بي‌علاقه‌ به‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بود ولي‌ در ابتداي‌ كارحكيم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد و در شرايطي‌ كه‌ در تلاش‌ بود تركان‌ آل‌ افراسياب‌، متحدان‌ پيشين‌ خود در برانداختن‌ سامانيان‌، را از قلمرو حكومت‌ خويش‌ بيرون‌ راند تلاش‌ كرد از كتاب‌ شاهنامه‌ براي‌ تهييج‌ احساسات‌ ملي‌ ايرانيان‌ عليه‌ تركان‌ آل‌ افراسياب‌ (كه‌ مطابق‌ روايات‌ ملي‌ ايران‌ از نژاد تورانيان‌ به‌ شمار مي‌رفتند) بهره‌ جويد. سلطان‌ محمود پس‌ از مدتي‌ موفق‌ به‌ شكست‌ آنها شد و لذا روي‌ خوشي‌ به‌ فردوسي‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگويي‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حكيم‌ نيز بي‌تأثير نبود و آنان‌ پير طوس‌ را رافضي‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سني‌ متعصب‌ عليه‌ فردوسي‌ شيعي‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداري‌ كردند. تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ ميمندي وزير بافرهنگ‌ شاه‌ نيز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بيت‌ نغز و دلكش‌ و حماسي‌ دستور داد معادل‌ همين‌ مقدار معين‌ در ازاي‌ هر يك‌ بيت‌ يك‌ درهم‌(2) به‌ شاعر بدهند واين‌ توهيني‌ بزرگ‌ بود براي‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا كه‌ او بخوبي‌ به‌ قدر و قيمت‌ شاهكار بزرگ‌ خود آگاه‌ بود.فردوسي‌ مأيوس‌ و سرشكسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌اي‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ كه‌ بيرون‌ آمد فقاعي‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در كمال‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ حمامي‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشيد و در كسوتي‌ ناشناس‌ از بيم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گريخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مايه‌ كه‌ نشان‌ از بي‌اعتنايي‌ شاعر بزرگ‌ ايران‌ به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پي‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسي‌ نيز كه‌ از خشم‌ و غرورسلطان‌ محمود آگاه‌ بود چندي‌ در هرات‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ از آنجا به‌ نزد شهريار بن‌ شروين‌ حاكم‌ طبرستان‌ كه‌ ايراني‌ پاك‌ نژادي‌ بود رفت‌ و هجويه‌اي‌ صد بيتي‌ نيز عليه‌ محمود سرود. شهريار حكيم‌ را سخت‌ گرامي‌ داشت‌ وهجويه‌ صد بيتي‌ او را نيز به‌ يكصد هزار درم‌ خريد و مانع‌ از انتشار آن‌ شد. استاد سخن‌ فارسي‌ سپس‌ رهسپار ديار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حيات‌ گفت‌. گويند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسي‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در يكي‌ از لشكركشي‌هاي‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ ياد حكيم‌ مي‌افتد و پشيمان‌ از كرده‌ ناصواب‌خود دستور مي‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دينار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسي‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولي‌ هديه‌ سلطان‌ زماني‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسيد كه‌ جنازه‌ حكيم‌ را از يكي‌ ديگر از دروازه‌هاي‌ آن‌ شهر تشييع‌ مي‌نمودند. صله‌ سلطاني‌ رابه‌ تنها يادگار فردوسي‌ دخترش‌ كه‌ همچون‌ پدر انساني‌ آزاده‌ و بلند طبع‌ بود سپردند ولي‌ او آن‌ را نپذيرفت‌ و شصت‌ هزار دينار وقف‌ ساختن‌ عمارت‌ رباط چاهه‌ كه‌ بر سر راه‌ طوس‌ به‌ نيشابور و مرو بود گشت‌.(3) جنازه‌ حكيم‌ نيز مورد جفاي‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از عالمان‌ قشري‌ و متعصب‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ فردوسي‌ عمر خود را به‌ ستايش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانيده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از اين‌ روي‌ جسد شاعرگران‌ مايه‌ در باغ‌ طبران‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسي‌ بود دفن‌ گرديد.(4) بزرگ‌ترين‌ شاهكار پير فرهيخته‌ طوس‌ شاهنامه‌ او بودكه‌ با وجود گذشت‌ دهها قرن‌ همچون‌ سندي‌ از افتخاربرفراز گنبد رفيع‌ زبان‌ و ادب‌ فارسي‌ مي‌درخشد و همانگونه‌ كه‌ اشاره‌ شد فردوسي‌ با نگارش‌ اين‌ كتاب‌ ارزنده‌ و عظيم‌هويت‌ ملي‌ ايرانيان‌ را به‌ آنها باز شناساند و زبان‌ شيرين‌ فارسي‌ را نه‌ تنها از انحطاط نجات‌ داد بلكه‌ به‌ آن‌ اعتبار ورونق‌ وافري‌ بخشيد. اساس‌ شاهنامه‌ نويسي‌ يعني‌ توصيف‌ زندگي‌ شاهان‌ و پهلوانان‌ ايران‌ به‌ روزگاران‌ باستان‌ ايران‌ باز مي‌گردد و ظاهرا در دوره‌ هخامنشيان و ساسانيان كتابهايي‌ از اين‌ دست‌ موجود بوده‌ است‌. سنت‌ شاهنامه‌ نويسي‌ پس‌ از اسلام‌ و در دوره‌ حكومت‌ سامانيان‌ مجددا رونق‌ گرفت‌ و شاهنامه‌هايي‌ همچون‌ شاهنامه‌ مسعودي‌ مروزي‌، شاهنامه‌ ابوالمؤيد بلخي‌، شاهنامه‌ ابوعلي‌ بلخي‌ و شاهنامه‌ ابومنصوري‌ و شاهنامه‌ دقيقي‌ بوجود آمدند كه‌ ماخذ اين‌ شاهنامه‌ها همان‌ داستان‌هاي اوستايي و كتاب‌هاي‌ پهلوي‌ همچون‌ خوتاي‌نامك‌ (خداي‌ نامه‌) بوده‌ است‌. فردوسي‌در سال‌ 365 ه.ق‌ با مطالعه‌ اين‌ شاهنامه‌ها دل‌ به‌ نظم‌ شاهنامه‌اي‌ عظيم‌ كه‌ تمامي‌ داستان‌هاي‌ ملي‌ ايران‌ رادربرگيرد سپرد و تلاش‌ سترگ‌ خود را كه‌ مي‌رفت‌ ملتي‌ را به‌ شعر و قلم‌ زنده‌ نگاه‌ دارد آغاز نمود. در شاهنامه‌، حكيم‌ طوس‌ پس‌ از نعت‌ خداوند توصيف‌ دانش‌ و خرد و مدح‌ پيامبر اسلام‌(ص‌) و يارانش‌ از كيومرث‌ آغاز كرده‌ و پس‌ از نام‌ بردن‌ شرح‌ زندگي‌ پنجاه‌ پادشاه‌ داستاني‌ و تاريخي‌ و حالات‌ و رزم‌ و بزم‌ پهلوانان‌ و وزيران‌ آنان‌ كتاب‌ خود را با شكست‌ يزدگرد سوم‌ ساساني‌ و فتح‌ ايران توسط اعراب‌ به‌ پايان‌ مي‌رساند. داستان‌ پادشاهي‌ منوچهر و بيان‌ آغاز تمدن‌ بشر، ضحاك‌، كاوه‌ آهنگر، فريدون‌، سام‌، زال‌، رستم‌، نوذر، افراسياب‌، جنگ‌هاي‌ ايرانيان‌ و تورانيان‌،كيكاووس‌، هفت‌ خوان‌ رستم‌، سهراب‌، سياوش‌، كيخسرو، بيژن‌ و منيژه‌، ظهور زرتشت‌، اسكندر و اشكانيان‌ و ساسانيان‌ هر يك‌ از داستان‌هاي‌ بسيار زيبا، شيرين‌ و جذاب‌ شاهنامه‌ مي‌باشند كه‌ خواننده‌ را به‌ عمق‌ تاريخ‌ ملي‌ وحماسي‌ ايران‌ برده‌ و غرور و افتخارات‌ بزرگ‌ ايرانيان‌ را به‌ آنان‌ باز مي‌شناسانند. شاهنامه‌ اگرچه‌ در بادي‌ امر داستان‌رزمي‌ ايران‌ است‌ ولي‌ حكيم‌ فردوسي‌ در لابه‌لاي‌ اين‌ اشعار رزمي‌ معاني‌ باريك‌ و مطالب‌ عالي‌ فلسفي‌ و اجتماعي‌ واخلاقي‌ بسياري‌ را بيان‌ كرده‌ است‌ كه‌ جذابيت‌ اين‌ كتاب‌ بزرگ‌ را دو چندان‌ ساخته‌ است‌. نتيجه‌هاي‌ اجتماعي‌ واخلاقي‌ كه‌ سخن‌سراي‌ حكيم‌ از داستان‌هاي‌ شگفت‌ شاهنامه‌ گرفته‌ است‌ و سخنان‌ عبرت‌انگيز و پندهاي‌ سحرآميزي‌ كه‌ مي‌دهد هر يك‌ نشان‌ و گواهي‌ است‌ از اينكه‌ جهان‌ و شكوه‌ جهان‌ گذراست‌ و انسان‌ بايد در اين‌ عمردو روزه‌ دلاور و بخشنده‌ و فداكار و راستگو و دستگير و نيكوكار باشد. حكيم‌ طوس‌ از طريق‌ پندهايي‌ كه‌ از زبان‌ پهلوانان‌ و شاهان‌ و دانشمندان‌ مانند اندرز منوچهر و نوذر و كيخسرو به‌ ايرانيان‌ و وصيت‌ اين‌ شاه‌ به‌ گودرز و زال‌ ورستم‌ و... و سخنان‌ پرمغز بزرگمهر آورده‌ است‌ حكمت‌ عملي‌ را به‌ خوانندگان‌ خود آموخته‌ و آن‌ را سرمشقي‌ براي‌ زندگاني‌ بشر در نظر گرفته‌ است‌.  سخن‌ سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ همچنين‌ در شرح‌ گاه‌نشيني‌ و تاجگذاري‌ شاهان‌ بزرگي‌ همچون‌ ‌گشتاسب و شاپور و بهرام‌ و قباد و نوشيروان‌ و هرمز از زبان‌ آنان‌ به‌ نيايش‌ خداوند و ستايش‌ راستي‌ و گسترش‌ داد و دانش‌ پرداخته‌ و دستور زندگاني‌ توأم‌ با صلح‌ و آرامش‌ و عدالت‌ را كه‌ مي‌توان‌ براي‌ تمامي‌ جهانيان‌ سرمشق‌ قرار گيرد در اختيار انسان‌ها گذارده‌ است‌. حكيم‌ با وجود اينكه‌ شرح‌ رزم‌ و پيكار و دشمني‌هاي‌ اقوام‌ و ملل‌ را گفته‌ است‌ ولي‌ روح‌ بزرگ‌ او جهان‌ رابا نظر وحدت‌ ديده‌ است‌ و ستيزه‌جويي‌هاي‌ بشر را دليل‌ ناداني‌ آنان‌ برشمرده‌ است‌. او حقيقت‌ اديان‌ را مانند خود خداوند يكي‌ دانسته‌ است‌ و خصومت‌هاي‌ ملل‌ را بر سر دين‌ ابلهانه‌ توصيف‌ كرده‌ واز تفرقه‌هاي‌ بي‌مايه‌ مردم‌ با تأثر ياد نموده‌ است‌. با اين‌ حال‌ و عليرغم‌ احترام‌ فردوسي‌ به‌ اديان‌ ايران‌ باستان‌،فردوسي‌ ايمان‌ عميق‌ خود به‌ اسلام‌ و تعلقش‌ به‌ مذهب‌ تشيع‌ و اهل‌ بيت‌(ع‌) را بارها آشكار ساخته‌ است‌. پير طوس‌ در شاهكار بزرگ‌ خود احساسات‌ بشري‌ را با سخنان‌ زيبا و عبارتهاي‌ دلربا و دل‌انگيزي‌ تصوير و تعبير نموده‌ و نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ در خلق‌ صحنه‌هاي‌ عاشقانه‌ نيز به‌ همان‌ ميزان‌ صحنه‌هاي‌ رزم‌ و نبرد تبحر و تسلط دارد. سخن‌ در باب‌ شاهنامه‌ و اهميت‌ آن‌ بسيار است‌ و دريغا كه‌ محدوديت‌ اين‌ مقال‌ اجازه‌ بحث‌ بيشتر را در اين‌ خصوص‌ نمي‌دهد. اين‌ ديوان‌ ارجمند شعر و ادب‌ فارسي‌ سند ملت‌ ماست‌ و داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايراني‌ شاهنامه‌ به‌ تك‌ تك‌ ايرانيان‌ درس‌ شجاعت‌ و عفت‌ و فداكاري‌ و ميهن‌دوستي و وفا مي‌آموزد. شايد به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ داستان‌هاي‌ اين‌ كتاب‌ جاوداني‌ با وجود گذشت‌ قرن‌ها و قرن‌ها هنوز در گوشه‌ و كنار ايران‌ از پايتخت‌ تا دورافتاده‌ترين‌ شهرها و روستاها در منازل‌ و قهوه‌خانه‌ها و چادرهاي‌ ايلات‌ و عشاير به‌ شيوه‌ نقالي‌ جاري‌ مي‌شود و مردم‌ ايران‌ را ازهر نژاد و طايفه‌ و دين‌ و مذهب‌ شيفته‌ روح‌ بلند و دلاوري‌هاي‌ پهلوانان‌ ايران‌ و عواطف‌ انساني‌ آنها مي‌نمايد. ابياتي‌ وي در شاهنامه‌ خود گوياي‌ بلندي‌ نظر و آزادگي‌ روح‌ فردوسي‌ و تسلط شگرف‌ او در آرايش‌ صحنه‌ها،گزينش‌ كلمات‌، تركيب‌ استادانه‌ اجزاي‌ جملات‌ و ارايه‌ تصاوير متناسب‌ با موضوع‌ و صور حسي‌ خيال‌ است‌. -----------------------------------------> 1- براساس‌ داستاني‌ مشهور كه‌ دولتشاه‌ سمرقندي‌ نيز در تذكره‌ خود از آن‌ ياد كرده‌ است‌ آغاز تأليف‌ شاهنامه‌ فردوسي‌ به‌ دوران‌ حكومت‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌ و اقدام‌ او در زنده‌ نگهداشتن‌ داستان‌هاي‌ ملي‌ ايران‌ باز مي‌گردد. براساس‌ اين‌ افسانه‌ سه‌ شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود عنصري‌ و عسجدي‌ و فرخي‌، روزي‌ در غزنه‌ گردهم‌ نشسته‌ و سرگرم‌ گفتگو بودند. در اين‌ حال‌ مردي‌ بيگانه‌ از نيشابور بدان‌ جا رسيد و چنان‌ مي‌نمود كه‌ آهنگ‌ مجلس‌ آنان‌ دارد. عنصري‌ كه‌ از ورود اين‌ روستايي‌ بيگانه‌ دلخوش‌ نبود و او را مخل‌ مجلس‌ انس‌ مي‌ديد، گفت‌: (اي‌ برادر، ما شاعران‌ دربار شاهيم‌ و جز شاعران‌ هيچكس‌ را در اين‌ مجلس‌ راه‌ نيست‌. اينك‌ هر يك‌ از ما مصراعي‌ بر قافيه‌اي‌ يكسان‌ مي‌سرائيم‌. اگر تو نيز مصراع‌ چهارم‌ آن‌ رباعي‌ را ساختي‌ در جمع‌ ما تواني‌ بود.) فردوسي‌ (كه‌ همان‌ روستايي‌ بيگانه‌ بود) اين‌ امتحان‌ را پذيرفت‌، و عنصري‌ از روي‌ عمد قافيه‌اي‌ برگزيد كه‌ بگمان‌ وي‌ تنها سه‌ مصراع‌ بر آن‌ ميشد ساخت‌ و آوردن‌ مصراع‌ چهارم‌ ممكن‌ نبود. مصراع‌ اول‌ كه‌ عنصري‌ گفت‌ اين‌ بود: چو عارض‌ تو ما ه‌ نباشد روشن‌ / عسجدي‌ مصراع‌ دوم‌ را چنين‌ ساخت‌: مانند رخت‌ گل‌ نبود در گلشن‌ / فرخي‌ گفت‌: مژگانت‌ همي‌ گذر كند از جوشن‌/ و فردوسي‌ با اشاره‌ به‌ يكي‌ از افسانه‌هاي‌ قديم‌ كه‌ چندان‌ معروف‌ نبود، مصراع‌ چهارم‌ را بدينسان‌ آورد: مانند ستان‌ گيو در جنگ‌ پشن‌ / هنگامي‌ كه‌ حاضران‌ مجلس‌ در باره‌ تلميحي‌ كه‌ فردوسي‌ در اين‌ شعر آورده‌ بود استفسار كردند، وي‌ چنان‌ وقوفي‌ درباب‌ داستانها و افسانه‌هاي‌ قديم‌ ايران‌ از خود نشان‌ داد كه‌ عنصري‌ بنزد سلطان‌ محمود رفت‌ و گفت‌ كه‌ عاقبت‌ اكنون‌ كسي‌ پيدا شده‌ است‌ كه‌ مي‌تواند داستانهاي‌ ملي‌ را كه‌ بيست‌ يا سي‌ سال‌ پيش‌ دقيقي‌ براي‌ يكي‌ از شاهان‌ ساماني‌ آغاز نهاده‌ به‌ پايان‌ برد.در افسانه‌ بودن‌ اين‌ داستان‌ جاي‌ هيچگونه‌ شك‌ و ترديدي‌ نيست‌ چرا كه‌ فردوسي‌ در اوايل‌ سلطنت‌ محمود بخش‌ اعظم‌ شاهنامه‌ را به‌ پايان‌ رسانيده‌ بود و سالها پيش‌ از به‌ دنيا آمدن‌ محمود سرايش‌ منظومه‌ عظيم‌ خود را آغاز كرده‌ بود. 2- بعضي‌ از منابع‌ اين‌ مبلغ‌ را بيست‌ هزار سكه‌ نقره‌ دانسته‌اند ولي‌ ظاهرا شصت‌ هزار درهم‌ (سكه‌ نقره‌) صحيح‌تر است‌. 3- نظامي‌ عروضي‌ سمرقندي‌ در اين‌ ارتباط چنين‌ گفته‌ است‌: (در سنه‌ اربع‌ عشره‌ خمسمائه‌ به‌ نيشابور شنيدم‌ از امير معزي‌ كه‌ او گفت‌ از امير عبدالرزاق‌ شنيدم‌ به‌ طوس‌ كه‌ گفت‌، وقتي‌ محمود به‌ هندوستان‌ بود از آنجا بازگشته‌ بود، و وي‌ به‌ غزنين‌ نهاده‌ مگر در راه‌ او متمردي‌ بود و حصاري‌ استوار داشت‌ و ديگر روز محمود را منزل‌ بردر حصار او بود. پيش‌ او رسولي‌ بفرستاد كه‌ فردا بايد كه‌ پيش‌ آيي‌ و خدمتي‌ بياري‌، و بارگاه‌ ما را خدمت‌ كني‌، و تشريف‌ بپوشي‌ و بازگردي‌. ديگر روز محمود بر نشست‌ و خواجه‌ بزرگ‌ بر دست‌ راست‌ او همي‌ راند، كه‌ فرستاده‌ بازگشته‌ بود و پيش‌ سلطان‌ همي‌ آمد. سلطان‌ با خواجه‌ گفت‌، چه‌ جواب‌ داده‌باشد، خواجه‌ اين‌ بيت‌ فردوسي‌ را بخواند: اگر جز به‌ كام‌ من‌ آيد جواب/ من‌ و گرز و ميدان‌ وافراسياب‌ / محمود گفت‌: اين‌ بيت‌ كراست‌ كه‌ مردي‌ از او همي‌ زايد. گفت‌ بيچاره‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ راست‌ كه‌ بيست‌ و پنج‌ سال‌ رنج‌ برد و چنان‌ كتابي‌ تمام‌ كرد و هيچ‌ ثمر نديد. محمود گفت‌ سره‌ كردي‌ كه‌ مرا از آن‌ يادآوري‌. كه‌ من‌ از آن‌ پشيمان‌ شده‌ام‌. آن‌ آزادمرد از من‌ محروم‌ ماند. به‌ غزنين‌ مرا ياد ده‌ تا او را چيزي‌ فرستم‌. خواجه‌ چون‌ به‌ غزنين‌ آمد بر محمود ياد كرد. سلطان‌ گفت‌ شصت‌ هزار دينار ابوالقاسم‌ فردوسي‌ را بفرماي‌ تا به‌ نيل‌ دهند و با شتر سلطاني‌ به‌ طوس‌ برند و از او عذر خواهند. خواجه‌ سالها بود تا در اين‌ بند بود. آخر آن‌ كار را چون‌ زر بساخت‌ و اشتر گسيل‌ كرد و آن‌ نيل‌ به‌ سلامت‌ به‌ شهر طبران‌ رسيد. از دروازه‌ رودبار اشتر در مي‌شد و جنازه‌ فردوسي‌ به‌ دروازه‌ رزان‌ بيرون‌ همي‌ بردند. در آن‌ حال‌ مذكري‌ بود در طبران‌، تعصب‌ كرد و گفت‌: من‌ رها نكنم‌ تا جنازه‌ او در گورستان‌ مسلمانان‌ برند، كه‌ او را فضي‌ بود. و هرچه‌ مردمان‌ بگفتند با آن‌ دانشمند در نگرفت‌. درون‌ دروازه‌ باغي‌ بود از آن‌ فردوسي‌. او را در آن‌ باغ‌ دفن‌ كردند. گويند از فردوسي‌ دختري‌ ماند سخت‌ بزرگوار. صلت‌ سلطان‌ خواستند بدو سپارند قبول‌ نكرد و گفت‌: بدان‌ محتاج‌ نيستم‌...) 4- گويند پس‌ از آنكه‌ شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از نماز خواندن‌ بر جنازه‌ حكيم‌ امتناع‌ ورزيد در شب‌ فردوسي‌ را به‌ خواب‌ ديد كه‌در بهشت‌ مقامي‌ بلند يافته‌ است‌. از او پرسيد كه‌ چگونه‌ بدين‌ مقام‌ رسيدي‌؟ گفت‌ به‌ سبب‌ اين‌ بيت‌ كه‌ در آن‌ از يكتايي‌ خداي‌تعالي‌ سخن‌ گفته‌ام‌: جهان‌ را بلندي‌ و پستي‌ تويي/ ندانم‌ چه‌اي‌، هر چه‌ هستي‌ تويي‌ / اگر چه‌ در صحت‌ اين‌ داستان‌ جاي‌ شك‌ و ترديد است‌ ولي‌ به‌ هر صورت‌ خود نمايانگر مقام‌ والاي‌ علمي‌ و ديني‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ زمين‌ است‌.

آثار: شاهنامه


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/20 ساعت 10:51 قبل از ظهر موضوع زندگینامه بزرگان | لینک ثابت


زندگینامه استاد شهریار

زندگينامه استاد شهريار به مناسبت روز ملي شعر ؛او بهجت ادبيات ايران بود


شهريار يك عشق اولي آتشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده . در اين كوره است كه شهريار گداخته و تصفيه مي شود. غالب غزل هاي سوزناك او، كه به ذايقه عموم خوشايند است ، يادگار اين دوره است . اين عشق مجاز است كه در قصيده ( زفاف شاعر ) كه شب عروسي معشوقه هم هست ، با يك قوس صعودي اوج گرفته ، به عشق عرفاني و الهي تبديل مي شود. ولي به قول خودش مدتي اين عشق مجاز به حال سكرات بوده و حسن طبيعت هم مدتها به همان صورت اولي براي او تجلي كرده و شهريار هم با زبان اولي با او صحبت كرده است .
    بعد از عشق اولي ، شهريار با همان دل سوخته و دم آتشين به تمام مظاهر طبيعت عشق مي ورزيده و مي توان گفت كه در اين مراحل مثل مولانا، كه شمس تبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهر حسن ازل قرار داده ، با دوستان با ذوق و هنرمند خود نرد عشق مي بازد. بيشتر همين دوستان هستند كه مخاطب شعر و انگيزه احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهريار مي توان مرحوم شهيار، مرحوم استاد صبا، استاد نيما، فيروزكوهي ، تفضلي ، سايه ، و نگارنده و چند نفر ديگر را اسم برد.
    شرح عشق طولاني و آتشين شهريار در غزل هاي ماه سفر كرده ، توشه سفر، پروانه در آتش ، غوغاي غروب و بوي پيراهن مشروح است و زمان سختي آن عشق در قصيده «پرتو پاينده » بيان شده است و غزل هاي يار قديم ، خمار شباب ، ناله ناكامي ، شاهد پنداري ، شكرين پسته خاموش ، توبمان و دگران ، ناله نوميدي ، و غروب نيشابور حالات شاعر را در جريان آن عشق حكايت مي كند. شهريار در ديوان خود از خاطرات آن عشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قبيل حالا چرا، دستم به دامانت و ... كه مطالعه آنها به خوانندگان عزيز نشاط مي دهد.
    محروميت و ناكامي هاي شهريار در غزل هاي گوهر فروش ، ناكامي ها، جرس كاروان ، ناله روح ، مثنوي شعر، حكمت ، زفاف شاعر، و سرنوشت عشق به زبان خود شاعر بيان شده و محتاج به بيان من نيست .
    شعر خواندن شهريار طرز مخصوصي دارد در موقع خواندن اشعار قافيه و ژست و آهنگ صدا ، همراه موضوعات تغيير مي كند و در مواقع حساس شعري ، بغض گلوي او را گرفته و چشمانش پر از اشك مي شود و شنونده را كاملا منقلب مي كند.
    شهريار در موقعي كه شعر مي گويد به قدري در تخيل و انديشه آن حالت فرو مي رود كه از موقعيت و جا و حال خود بي خبر مي شود. شرح زير نمونه يكي از آن حالات است كه نگارنده مشاهده كرده است :
    شهريار به جز الهام شعر نمي گويد. اغلب اتفاق مي افتد كه مدتها مي گذرد، و هر چه سعي مي كند حتي يك بيت شعر هم نمي تواند بگويد. ولي اتفاق افتاده كه در يك شب كه موهبت الهي به او روي آورده ، اثر زيبا و مفصلي ساخته است . همين شاهكار تخت جمشيد، كه يكي از بزرگترين آثار شهريار است ، با اينكه در حدود چهارصد بيت شعر است در دو سه جلسه ساخته و پرداخته شده است .
    خدا شناسي و معرفت شهريار به خدا و دين در غزل هاي جلوه جانانه ، مناجات ، درس محبت ، ابديت ، بال همت و عشق ، دركوي حيرت ، قصيده توحيد، راز و نياز، و شب و علي مندرج است .
    علاقه به آب و خاك وطن را شهريار در غزل عيد خون و قصايد مهمان شهريور، آذربايجان ، شيون شهريور و بالاخره مثنوي تخت جمشيد به زبان شعر بيان كرده است . البته با مطالعه اين آثار به ميزان وطن پرستي و ايمان عميقي كه شهريار به آب و خاك ايران و آرزوي ترقي و تعالي آن دارد، پي برده مي شود.
    نام كامل شهريار سيد محمد حسين بهجت تبريزي است . در اوايل شاعري (بهجت ) تخلا مي كرد و بعدا دوباره با فال حافظ تخلا خواست كه دو بيت زير شاهد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخلا او را (شهريار) تعيين كرد:
    كه چرخ سكه دولت به نام شهرياران زد
    غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
    به شهر خود روم و شهريار خود باشم
    و شاعر ما بهجت را به شهريار تبديل كرد و به همان نام هم معروف شد . تاريخ تولدش 1285 خورشيدي و نام پدرش حاجي ميرآقا خشگنابي است كه از سادات خشگناب (قريه نزديك قره چمن ) و از وكلاي مبرز دادگستري تبريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و كريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قم به خاك سپرده شد.
    شهريار تحصيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تبريز و دارالفنون تهران خوانده و تا كلاس آخر مدرسه طب تحصيل كرده است و در چند مريض خانه هم مدارج اكسترني و انترني را گذرانده است ولي د رسال آخر به علل عشقي و ناراحتي خيال و پيشامدهاي ديگر از ادامه تحصيل محروم شده است و با وجود مجاهدت هايي كه بعدا توسط دوستانش به منظور تعقيب و تكميل اين يك سال تحصيل شد، معهذا شهريار رغبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خدمت دولتي بشود. چند سالي در اداره ثبت اسناد نيشابور و مشهد خدمت كرد و در سال 1315 به بانك كشاورزي تهران داخل شد و تا كنون هم در آن دستگاه خدمت مي كند.
    شهرت شهريار تقريبا بي سابقه است ، تمام كشورهاي فارسي زبان و ترك زبان ، بلكه هر جا كه ترجمه يك قطعه او رفته باشد، هنر او را مي ستايند. منظومه «حيدر بابا» نه تنها تا كوره ده هاي آذربايجان ، بلكه به تركيه و قفقاز هم رفته و در تركيه و جمهوري آذربايجان چندين بار چاپ شده است ، بدون استثنا ممكن نيست ترك زباني منظومه حيدربابا را بشنود و منقلب نشود. شهريار در تبريز با يكي از بستگانش ازدواج كرده ، كه ثمره اين وصلت دختري سه ساله به نام شهرزاد و دختري پنج ماهه به نام مريم است .
    شهريار غير از اين شرح حال ظاهري كه نوشته شد ، شرح حال مرموز و اسرار آميزي هم دارد كه نويسنده بيوگرافي را در امر مشكلي قرار مي دهد. نگارنده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربسته نكاتي از آن احوال را شرح مي دهم تا اگر صلاح و مقدور شد بعدها مفصل بيان شود.
    بالاخره سيد محمد حسين شهريار در 27 شهريور 1367 خورشيدي در بيمارستان مهر تهران بدرود حيات گفت و بنا به وصيتش در زادگاه خود در مقبره الشعرا سرخاب تبريز با شركت قاطبه ملت و احترام كم نظير به خاك سپرده شد. چه نيك فرمود:
    براي ما شعرا نيست مردني در كار كه شعرا را ابديت نوشته اند شعار.


 

نوشته شده توسط farid در 87/03/20 ساعت 10:38 قبل از ظهر موضوع زندگینامه بزرگان | لینک ثابت